سرمقاله

نوشته شده توسط
فروردین 11, 1396
118 بازدید
0 نظر

سید مهدی واعظ موسوی
بسم الله الرحمن الرحیم

عشق یعنی: آخرین پایه ی محبت، بسیار دوست داشتن کسی یا چیزی، بیدلی، چیره شدن دوستی بر کسی، خاطرخواهی، خواهانی، درگذشتن از حد در دوستی، دلشدگی، دوست داشتن افراطی، شیدایی، شیفتگی، علاقه ی بسیار شدید.
عارفان گویند: پایه، اساس و بنیاد هستی بر عشق نهاده شده است! جنب و جوشی که سراسر هستی را فرا گرفته از عشق است! حرکات، سکنات، جوش و خروش جهانیان بر محبت و عشق استوار است. وجود کهکشان ها و حرکاتشان نیز به واسطه محبت و عشق است! پس کمال واقعی را در عشق باید جستجو کرد!
عشق آتشی است که در دل افروخته شود و غیر دوست را می سوزاند!
عشق دریایی است پر از درد و رنج و بلا!
عشق بر هر تنی که بر آید ضعیف سازد!
عشق دم زدنی نیست:
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخنِ خیر و سلامت!
عشق، زبان عاشق را ‌گویا کند:
تا مرا عشق تو تعلیم سخن گفتن کرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسین من است!
عشق لاف زدن نیست، سر باختن است:
چو لاف عشق زدی سر بباز چابک و چست!
عشق لقلقه ی زبان نیست:
سخن عشق نه آن است که آید به زبان
عشق ورزیدن پیش نیاز وصال و رسیدن به معشوق است:
حافظ هر آن که عشق نورزید و وصل خواست
احرام طوف کعبه دل بی وضو ببست!
اسیر عشق لبریز از احساس آزادی و آزادگی است:
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزادست!
تکرار قصه غم عشق ملالت و خستگی در پی ندارد:
یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب
کز هر زبان که می‌شنوم نامکرر است!
حیات دل به عشق وابسته است. یعنی دلی که با عشق آشنا شود هیچ گاه نخواهد مرد:
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
رهایی از غم عشق با کشته شدن در راه معشوق فقط امکان پذیر است:
خونم بریخت و ز غم عشقم خلاص داد!
شیران در وادی عشق به زانو درآیند:
شیر در بادیه عشق تو روباه شود!
مرید راه عشق از بدنامی هراسی ندارد:
گر مرید راه عشقی فکر بدنامی مکن!
دست عقل حسابگر به آستان عشق نرسد:
حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است
کسی آن آستان بوسد که جان در آستین دارد!
عاشق: آنکه در دوستی کسی یا چیزی به نهایت رسیده باشد، دل شیفته، شیفته دل، دلداده، دلشده، دل سوخته، دلباخته، دل از دست داده، دل از دست رفته.
عاشق شدن: وابسته شدن دل به کسی و یا چیزی است.
عاشق از خود بی خود و بی خبر شود!
عاشق خبر از سر و پا ندارد، و خواب بر خود حرام کند، زبان به یاد و دل به فکر و جان به مشاهده ی معشوق مشغول دارد!
عاشق از صحبت اغیار ملول شود:
هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم!
عاشق به مهرورزی نیازمند است، در حالی که معشوق بی نیاز از عشق ناتمام ماست:
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را؟
عاشق در دلدادگی به عشق تردیدی ندارد:
هر گه که دل به عشق دهی خوش دمی بود
در کار خیر حاجت هیچ استخاره نیست!
پیشانی نیاز عاشق با آستان معشوق آشناست:
ماییم و آستانه عشق و سر نیاز!
جلوه های لحظه به لحظه معشوق طراوات و تازگی عشق را روز افزون سازد:
مرا از توست هر دم تازه عشقی
تو را هر ساعتی حسنی دگر باد!
عاشق اعتراضی ندارد:
عاشقان کشتگان معشوقند
بر نیاید ز کشتگان آواز

شماره ششم. مهرماه 1395

برچسب:

درباره نویسنده

در مورد این مطلب نظر دهید