یک غنچه، صد زخم

نوشته شده توسط
فروردین 19, 1396
377 بازدید
0 نظر

نویسنده: حسین سیّدی       انتشارات: نشر معارف
کتاب «یک غنچه، صد زخم؛ نگاهی نو به زندگی و شخصیت امام حسین علیه السلام» نوشته ی نویسنده ی خوش ذوق، حجت‏الاسلام حسین سیدی است که از سوی دفتر نشر معارف به چاپ رسیده است.
«یک غنچه، صد زخم» جلد پنجم از مجموعه چهارده جلدی «سیره کاربردی چهارده ‌معصوم علیهم السلام» یا «سبک زندگی معصومین علیهم السلام» است که در دهه 80، برنده جایزه کتاب سال حوزه علمیه قم شد.
در این مجموعه سعی می‌شود مسائل مختلف زندگی از دیدگاه اهل بیت علیهم السلام بیان شود و هدف این مجموعه پاسخ به این سئوال است که در روزگار امروز و برای انسان قرن بیست و یکم چگونه اهل بیت علیهم السلام می‌توانند الگو باشند و چگونه آنها می‌توانند گرهی از زندگی مردم باز کنند.
این سیره کاربردی که بیش از صد موضوع مثل سیمای ظاهری، سیمای حقیقی، سبک زندگی فردی و اجتماعی و سیاسی، ارتباط با خدا، ارتباط با دیگران، توصیه های اجتماعی و سیاسی و نظامی و حتی حقوق مخالفان و… را شامل می‌شود؛ برای عموم مردم به ویژه جوانان و نوجوانان نوشته شده است.
از دیگر ویژگی های این اثر می توان به سادگی و روانی نثر، مستند بودن مطالب و گستردگی و همه جانبه بودن موضوعات مطرح شده، اشاره کرد.
نویسنده برای نگارش این کتاب، از 1000 منبع تاریخی بهره گرفته است.

در بخشی از کتاب آمده است:
آن قدر به خانواده اهمیت می داد که «پستی» و فرومایگی را آن می دانست که آدمی، خودش را حفظ کند و خانواده اش را وانهد.
از زبان رسول خدا (ص) می فرمود: هر چه بر ایمان شخص افزوده شود، عشقش به زن [و همسرش] افزوده می شود.
در کربلا نیز پشت خیمه ها خندقی حفر کرد و در آن آتش افروخت تا از خانواده اش حراست کند. در برابر هجوم یزیدیان نیز فرمود: به سراغ من بیایید و خانواده ام را رها کنید. در زیارت ناحیه مقدسه نیز حضرت حجت (عج) می فرماید: از همسر و فرزندانت دفاع می کردی. با گوشه ی چشم به خیمه ها می نگریستی.
یکی از مسلمانان با دیدن فرش ها و پرده های نو در منزل اباعبدالله، او را نکوهش می کند و بر زهد او خرده می گیرد. حضرت می فرماید: ما مردمانی هستیم که هنگامی که با زنان ازدواج می کنیم، مهریه شان را می پردازیم؛ پس آن ها، با آن هرچه را که دوست داشته باشند می خرند و ما دخالتی نمی کنیم. ( یا هیچ چیز آن از ما نیست)
حضرت با این سخن، هم آزادی اقتصادی بانوان را بیان می کند و هم زهد خود را.
این احترام به نظر همسر، تنها [مانند بسیاری از مردمان] در مورد همسر خودش نبود؛ برای دیدگاه خانم های دیگر نیز احترام قائل بود. روز عاشورا هنگامیکه هلال پسر نافع عازم نبرد شد، همسر جوانش از دوری او بسیار می گریست. حضرت رو به هلال کرد و فرمود: ای هلال! همسرت فراق تو را خوش نمی دارد. [من بیعت خود را از عهده ات برمی دارم] تو آزادی ومی توانی خشنودی او را بر مبارزه با شمشیر ها مقدم بداری.
به دیگر یارانی که همسر و فرزندان شان در کربلا بودند سفارش می کرد آنان را نزد قبیله «بنی اسد» ببرند تا در امان بمانند و اسیر نشوند.
زمانی که همسرش رباب و دخترش سکینه به دیدن خویشاوندان خود رفتند، در هجران آنان شعری عاشقانه سرود:
به جانت سوگند، من آن خانه ای را دوست می دارم که سکینه و رباب در آن خانه، پذیرایی کنند.
آن دو را دوست می دارم و ثروتم را [برایشان] خرج می کنم.
و هیچ سرزنش کننده ای حق ندارد مرا نکوهش کند.
من، ملامتگران را اگر چه مرا توبیخ کنند، فرمان نمی برم تا [زمان مرگ که] خاک، مرا در خود پنهان کند.
این محبت بسیار، مانع از ایفای وظیفه تربیتی نمی شد؛ چرا که خود می فرمود:
باید خودت را، خانواده ات را، بچه هایت را، همسایه هایت را در حد توان خود تربیت کنی.
این عشق به همسر، یک طرفه نبود؛ اشعاری را که رباب پس از فاجعه ی عاشورا درباره ی حضرت سرود – و ابوالفرج اصفهانی در «اغانی» آن را نقل کرده است – هم نشانگر علاقه بسیار این بانو به ایشان و هم سبب این محبت است:
کسی که نور بود و از [سیمای] او نور می گرفتند، در کربلا کشته شد و دفنش کردند

روزی از کوچه ای عبور می کرد. کودکان گرد هم نشسته مشغول خوردن بودند و از او نیز خواستند تا با آنان بنشیند و از آنچه می خوردند بخورد. امام پذیرفت و پس از همسفرگی، آنان را به خانه اش دعوت کرد. به آن ها غذا خورانید و لباس پوشانید. سپس فرمود:
این کودکان از من گشاده دست ترند؛ زیرا آنان تمام موجودی خود را به من دادند و بخشی از دارایی ام را.
رخداد بالا نشانگر آن است که ایشان برخلاف برخی از والدین که تنها با فرزندان خود مهربان اند، حتی با کودکان مردم نیز چنین بوده اند.
شش فرزند [چهار پسر و دو دختر] داشت.
در بحرانِ نبردِ روز عاشورا، بر زمین نشست. دخترش سکینه را در آغوش گرفت. بسیار گریست. [سپس] با آستینش اشک حود را پاک کرد. به دخترش گفت: پس از من گریه ای طولانی خواهی داشت؛ او سکینه را بسیار دوست می داشت.
مهربانی اش با کودکان، هم در واژگان عاطفی او تبلور می یافت و هم در برخودهایش.
راوی می گوید: روزی در محضر امام بودم. امام سجاد (ع) که آن زمان کودک بود وارد شد. حضرت او را نزد خود فراخواند. به سینه اش چسبانید. پیشانی اش را بوسید و فرمود: پدرم فدایت باد! چه خوش بویی و چه زیبایی!
هنگام خروج از مدینه، نخست زنان و کودکان را سوار اسبان و شتران کرد و سپس مردان و خودشان سوار شدند.
زمانی که برادرزاده اش – قاسم – اط سرنوشت خود در رخداد عاشورا پرسید، در پاسخ فرمود» عمویت فدایت باد! …
به دخترش سکینه نیز خطاب می کرد: نور چشمم! …

برچسب:

درباره نویسنده

در مورد این مطلب نظر دهید