دور دنیا با هشتاد تومان : قسمت پنجم

نوشته شده توسط
اردیبهشت 24, 1396
344 بازدید
0 نظر

… در آن سن کم نمی دانستم که هر آن چه می بینم و می گویم یا حتی به فکرش هستم در ضمیر ناخودآگاهم ضبط می شود و بعد ها مرا به انجام آن وامی دارد. آن شب، با یک دنیا رؤیا به خانه برگشتم و صبح روز بعد در راه مدرسه تمام فکرم در پیش شعبده بازی بود که شب قبل دیده بودم. با خود می گفتم: اگر جادوگری یاد بگیرم، دیگر به مدرسه رفتن و درس خواندن و کار اجباری در کارگاه نیازی ندارم؛ با کمک جادو، می توانم پول بسازم و هر چه دلم خواست بخرم! البته خواست من محدود بود و به همان نان روزانه یا قدری انگور بسنده می شد؛ زیرا به غیر از تعدادی خان و خان زاده ها، عقل و سرنوشت بقیه ی بچه ها هم، کم و بیش، مثل من بود.
رفته رفته مردم به کمبودها عادت کرده بودند و هوس های گوناگون در سر نداشتند و به لقمه نانی دل خوش بودند؛ اما انگار همین مقدار دل خوشی هم زیاد بود. یک سال به خاطر بارش کم در زمستان و بهار، محصولات کشاورزی به حد صفر رسید. تابستان از راه آمد؛ تابستانی گرم و کشنده؛ اما گرما مردم را خیلی آزار نمی داد؛ بلکه قحطی بلای جان آن ها شده بود. هر چند ما به لقمه نانی که فقط زنده نگهمان دارد قانع بودیم، دیگر قحطی و خشکسالی روزنه ی امیدی برایمان نگذاشته بود، تقریباً وضع همه ی اقشار و اصناف این گونه بود.
حال و روز معلمان مدرسه ی ما نیز مثل ما بود. رنگ چهره شان حاکی از عدم تغذیه ی کافی آنان بود؛ ولی صبر و شکیبایی آنان در مصائب قابل ستایش بود و هیچ کدام گله مند نبودند. تنها کلام برخی از آنان این بود:
خداکریم است؛ به طور مسلم، خطایی کرده ایم که به قره خداوند دچار شده ایم.
آن عزیزانِ همیشه به یادماندنی، اوضاع را به گونه ای تعریف می کردند که ما افتخار می کردیم که در چنان اوضاعی زندگی می کنیم. اکنون که با خود می اندیشم، می بینم که واقعا بینش صحیح و اعتقاد راسخ به دین و راضی بودن به مقدرات الهی، چقدر زندگی را شیرین و سختی هایش را آسان می نماید.
لباس و کفش های تمامی ما پاره و در برخی موارد حتی قابل وصله نبود. مرحوم آقای ابوترابی، یکی از معلمان ما، می گفت:
بچه های عزیزم، سلام مرا به مادرهایتان برسانید و به آنان بگویید: مادرجان، روی این وصله ها، وصله ی دیگر هم بینداز؛ اما طوری وصله ها را اضافه کن که رنگ ها هم خوانی داشته باشد!
همیشه زنگ اول مدرسه، به نظافت بچه ها رسیدگی می کردند و معمولاً دانش آموزان کلاس ما جزو تمیزترین دانش آموزان مدرسه بودند. از این رو، به کلاس پاکیزگان معروف شده بودیم. آن روزها، تمام مدارس شهر، به جز مدرسه ی ما و مدرسه ی سعادت و چند مکتب خانه، دولتی بودند.
به برکت وجود مرحوم استاد روزبه و معاون ایشان مرحوم حاج صادق قائمی، مدرسه ی ما یک حالت معنوی خاصی داشت. تمام تلاش آن دو بزرگوار و به تبع آن ها سایر معلمان، این بود که در کنار دروس تحصیلی، ما را با وظایف دینی و عمل به دستورات الهی آشنا سازند تا در طول زندگی با به کار بستن آن ها بتوانیم انسان های خوب و شایسته ای شویم. به همین خاطر، از همان کلاس اول، به تمام بچه ها یک «عمّ جزء» داده بودند و روزی 2 ساعت از قرآن و داستان های شیرین قرآنی می گفتند و احکام اسلامی را تدریس می کردند. هر روز در پایان زنگ پنجم نیز، نماز ظهر و عصر را به امامت یکی از معلم ها می خواندیم.
نماز را هم در کلاس فقه به طور کامل یاد گرفته بودیم و از نظر قرائت، مشکلی نداشتیم. یک روز، وقتی برای ادای نماز ظهر، مشغول وضو گرفتن بودیم، مرحوم روزبه (مدیر مدرسه) اعلام کرد که امروز نماز را در مسجد محل می خوانیم.
هوا گرم بود و ما در صف های منظم به طرف مسجد سرچشمه به راه افتادیم. هر چند سر و وضعمان محقر و کودکانه بود، اهل محل و کسبه، احترام خاصی برای مدرسه و معلمان ما و دانش آموزان قائل بودند.
صحنه ای قشنگ و دیدنی بود؛ بچه هایی کوچک، با موهای تراشیده و سرهای لخت، به طوری که عرق از سر و صورتشان سرازیر بود برای راز و نیاز و عبادت، با نظمی خاص و هدفی مشترک.
20 دقیقه راه رفتیم تا به مسجد رسیدیم. بلافاصله نماز ظهر را به امامت آقای قائمی خواندیم. بین نماز ظهر و عصر، آقای روزبه جلوی منبر آمد و با حالتی محزون گفت:
بچه های عزیز، می دانید که در این روزها، همه ی ما در فشار هستیم. پدر و مادرهای شما نیز در بدترین وضعیت زندگی می کنند. به اندازه ی کافی آذوقه نداریم تا جلوی ضعف شکم هایمان را بگیریم. عده ای از مردم محترم شهر، دست به دامان مدرسه ی ما شده اند تا یک کار معنوی انجام دهیم. آن ها خواسته اند شما عزیزان بی گناه بین دو نماز، به خدا متوسل شوید و از او مدد بگیرید و طلب باران کنید؛ برای خداوند کاری ندارد که در زمستان آفتاب بفرستد و در تابستان باران.
او در پایان از ما خواست که دست ها را به سوی آسمان بلند کنیم و آیه ی «أمَّن یُجیبُ المُضطَرَّ…» را آن قدر به دعا بخوانیم تا باران رحمت خدا نازل شود! سپس آن را برای ما ترجمه کرد و افزود: … باید بدانید چه می گویید و از خدا چه می خواهید.
توضیحات آن بزرگوار چنان در دل ما کودکان بی خبر از رمز و راز و نیاز اثر گذاشته بود که همه بر این باور رسیدیم که هر آن چه را از خدا بخواهیم عنایت می کند. وی دعا را شروع کرد و ما نیز تکرار می کردیم. در همان لحظات اول، برخی از بچه ها بی اختیار، گریه افتادند… ناله ها بیشتر شد و در فاصله ی کمی، تمامی بچه ها ضمن خواندن دعا، گریه می کردند.
به راستی، چقدر زیباست وقتی انسان ها خود را در مقابل دریای بی کران رحمت الهی همانند قطره ای ناچیز می بینند و همه یک صدا معبود خویش را می خوانند تا او نیز به مصداق «اِنَّ اللهَ عَلی کُلِّ شَیءٍ قَدیرُ» قدرت خود را به همه نشان دهد و رحمتش را نازل کند!
قطرات اشک بچه ها به اقیانوس بی کران الهی پیوست. ناگهان فضای مسجد تاریک شد و لکه های ابر آسمان را فرا گرفت. ابرها درهم نوردیدند و یک باره خورشید ناپدید شد و آفتاب روی زمین رنگ باخت. تنها یک رعد و برق شدید ظاهر شد و به دنبال آن، باران سیل آسا، سطح زمین را پوشاند.
هنوز ما دعا می خواندیم و بلندتر می گریستیم؛ اما این گریه با گریه ی قبلی فرق داشت. اکنون از شدت خوشحالی گریه می کردیم. خداوند به محض درخواست عاجزانه ی ما، رحمتش را نازل فرموده بود. در این لحظه مرحوم حاج صادق -که اشک از چشمانش جاری بود- رو به بچه ها کرد و آن ها را به سکوت دعوت کرد. وقتی همه ساکت شدیم، آن بزرگوار درحالی که هنوز اشک می ریخت، گفت: بچه های خوبم! رحمت به شیر پاکی که خورده اید! خدا دعای شما بی گناهان را اجابت کرد.
خیلی خوشحال بودیم و از این که می دیدیم خداوند مهربان به خواسته ی ما جواب مثبت داده است، بسیار احساس غرور می کردیم. الآن که فکرش را می کنم، می بینم از این گونه معجزات در تاریخ کم نبوده و هر گاه مردمی با خلوص نیت ولی ناامید از هر کس و هر چیز دیگر، فقط به خالق توانایشان متمسک شده و دست نیاز به سویش دراز کرده اند، به هدف و خواست خود رسیده اند. عکس این مطلب هم صادق است؛ یعنی اگر فردی برای رهایی از مشکل و سختی و برآوردن نیازهایش، به جای خدا، به دیگران متوسل شود و از آن ها رفع گرسنگی و تشنگی و سایر نیازهایش را بخواهد، نه تنها به حاجات خود نمی رسد، بلکه در نزد آنان بی آبرو نیز می گردد.
دست طلب چو پیش کسان می کنی دراز
پل بسته ای که بگذری از آبروی خویش!
در آن لحظات باشکوه که به وضوح خدا را در میانمان حس می کردیم؛ سراپا شور و نشاط بودیم. از طرف دیگر نیز، به خاطر ریزش باران و جریان سیل، تا ساعت 3 بعد از ظهر نتوانستیم از مسجد بیرون رویم و سر کلاس هایمان حاضر شویم. بعد که باران بند آمد و دوباره آفتاب ظاهر شد، به مدرسه آمدیم. کتاب هایمان را برداشتیم و به خانه برگشتیم. در بین راه، تمام اهل محل، خوشحال بودند و با چهره های خندان ما را تماشا می کردند و برای سلامتیمان دعا می کردند.
وقتی آن روز به خانه برگشتم و جریان را به مادرم گفتم، او نیز خوشحال شد و بوسه ای بر پیشانی ام زد و گفت:
پسرم، خداوند مهربان و رئوف است و هیچ گاه خواسته ی بندگانش، به خصوص شما بچه های معصوم و بی گناه را بی جواب نمی گذارد. پس همیشه در مشکلاتت از او مدد بخواه.
این حادثه به عنوان یکی از شیرین ترین خاطرات زندگی در ذهنم جای گرفت.
سال ها یکی پس از دیگری می گذشت و من درکلاس پنجم ابتدایی بودم. از آن جا که به درس علاقه داشتم و همیشه درس هایم خوب بود، بعد از کلاس اول، دو سال را جهشی گذراندم؛ یعنی دوم و سوم را در یک سال خواندم و چون هنوز نمراتم بالاتر از بقیه ی بچه ها بود، کلاس چهارم و پنجم را نیز با هم می خواندم.
آن زمان، به خاطر فقر و بی پولی، امکان خرید یک تقویم را هم نداشتم تا از روز و ماه و سال باخبر شوم. تنها سالی که به خاطرم مانده بود، سال تولدم، یعنی 1315ه.ش بود.
با وجودی که به درس خواندن علاقه ی زیادی داشتم، کار طاقت فرسای بعدازظهرها و حتی برخی شب ها در کارگاه پارچه بافی خسته ام می کرد و همین موجب می شد نتوانم خوب به درس هایم برسم. گاهی اوقات، در راه برگشت از مدرسه، دور از چشم درشکه چی ها، پشت درشکه شان سوار می شدم و خستگی می گرفتم. این کار مزیت دیگری هم داشت و آن حفظ تاریخ همان سال بود؛ چون شماره ی هر درشکه و تاریخ هر سال نو، در پشت آن نوشته شده بود! آن سال، در کلاس پنجم- وقتی پشت درشکه سوار می شدم – سال 1326 بود.
شهرت من در مدرسه و نزد معلمان زیاد شده بود تا جایی که آن ها داوطلب بودند که به من درس اضافی بدهند. در اواخر دو کلاس چهارم و پنجم بود که به دعوت یکی از معلمان مدرسه ی دیگر، به کلاس اکابر (بزرگسالان) رفته و در کلاس ششم مشغول تحصیل شدم. در آن کلاس هم با علاقه به درس گوش می دادم و هیچ مشکلی احساس نمی کردم…؛ اما درست در همین زمان بود که بخت من برگشت!
وقتی پدرم متوجه شد که من می توانم در کلاس های اکابر درسم را ادامه بدهم- به جای این که مرا تشویق کند – از رفتن من به مدرسه جلوگیری کرد تا فقط شب ها درس بخوانم و روز در کارگاه مشغول کار شوم.
در همان سال بود که من با ترک مدرسه، مرحوم روزبه، تنها مشوقم را از دست دادم. روزها، به طور رسمی در کارگاه پارچه بافی کار می کردم و شب ها تا دیروقت، در کلاس بزرگسالان مشغول تحصیل بودم. در کلاس ششم، افراد مختلفی با سنین و عقاید گوناگون وجود داشتند. از دانش آموز 12 ساله – که من بودم – گرفته تا مردان مسن 50 -60 ساله. در یک چنین کلاس 25نفری، حتی دو نفر هم به هم جور نبودند و همیشه همه شان با هم مشاجره ی لفظی داشتند.
گروهی توده ای بودند و عده ای شاه طلب. یک شاعر لاغر و مردنی عقده ای هم بود که هر شب شعری بر علیه دوست و دشمن و انسانیت می ساخت و در کلاس می خواند! بحث بین توده ای و شاه دوست ها، اساس و مبنای درستی نداشت و هر کی حرف خویش را می زد. فقط من بودم که در آن میان، سرگردان و سراپاگوش بودم و همیشه خود را به خاطر حضور در آن جا سرزنش می کردم.
در آن سال ها، تحولات گوناگون سبب شده بودکه روز به روز بر غم مردم اضافه گردد. توده ای ها عقده های خود را بر سر مردم خالی کرده بودند و از طرف دیگر، شاه دوست ها هم از هر اذیت و آزاری در مورد آنان دریغ نداشتند. آن ها حتی مُلارجب، همان ملای ساختگی توده ای ها را، از طبقه ی دوم ساختمانی در سبزه میدان به پایین پرت کرده بودند و کشته بودند و عده ای مردمِ فرصت طلب نیز لباس او را درآورده و جایی از بدنش را بریده بودند.
در این اوضاع پیچیده، خیلی از مردم، آگاهانه و ناآگاهانه، به حزب توده پیوستند. یک عده آن هایی بودند که از دولت، دل خوشی نداشتند یا حقشان ضایع شده بود و تلاششان از بین بردن اختلاف طبقاتی بود. عده ای هم بی اراده و بدون هدف جذب این گروه شده بودند.
یکی از آنان – که من نیز او را می شناختم – سروان رئوفی، اهل یکی از دهکده های نزدیک زنجان بود که چند سالی می شد به شهر آمده بود و قبل از الحاق به حزب توده، در شهر عملگی می کرد. وی از دین و خدا بیگانه بود و حتی به آنانی که دیندار بودند دشنام می داد. او رابطه ی خوبی با پدرم داشت و همواره با صفا و صمیمیت با هم صحبت می کردند و با خوشی وقت خود را می گذراندند.
هر چه را می دیدم، خوب یا بد، درست می پنداشتم؛ گرچه درست یا نادرست بودنش را نمی دانستم. زیرا یادگرفته بودم که باید انسان ها راست گو و صادق باشند و معنی ندارد که یک فرد دروغ بگوید.
یک شب، ساعت 10 شب – وقتی کلاس درسم تمام شده بود – به طور اتفاقی، پدرم به همراه سروان رئوفی برای بردن من از مدرسه آمدند. از مدرسه خارج شدیم. آن دو نفر در جلو و من هم پشت سرشان راه افتادم.
پدرم یک پالتوی پشمیِ بافت کارگاه خودمان را پوشیده بود و به سیگارش که درون یک چوب سیگار بلند قرار داشت، پُک می زد. او با دقّت به حرف های سروان رئوفی گوش می داد و بلافاصله آن ها را تأیید می کرد. سروان رئوفی هم- که از لحاظ قد، کمی کوتاه تر از پدرم بود- یونیفرم نویی بر تن داشت که گویا همان روز از شوروی برایش فرستاده بودند. سردوشی هایش زیر نور چراغ نفتی های سمت چپ خیابان، می درخشیدند. هر وقت به چراغی می رسیدیم، من به سردوشی هایش نگاه می کردم و حسرت می خوردم هم چون افسران دیگر، یک شمشیر بلند به کمر بسته بود که در پستی و بلندی زمین ناهموار، نوک آن با زمین تماس می گرفت. صدای بلند و جسورانه و نیز از شجاعت و آرمان و آرزوها سخن گفتنش، مرا به این فکر انداخت که وقتی بزرگ شدم، مثل او افسر شوم؛ لباس نو بپوشم؛ شمشیر بر کمر ببندم و پول خوبی به دست آورم. آن وقت می توانم من هم پز بدهم و به دیگران فخرفروشی کنم.
در همین اندیشه ها بودم که به ابتدای دیوار بسیار طولانی خانه ی محمود خان ذوالفقاری رسیدیم. رئوفی به پدرم رو کرد و گفت: مثل همین خائن. این خان نیست، خائن است. من حاضرم گوشت او را خام خام بخورم. اگر راست گفته باشم، تقصیر این محمود خان خائن نیست؛ بلکه تقصیر خداست که به این ها این همه ثروت داده است! اگر دستم به خدا می رسید، با همین شمشیر دو نیمه اش می کردم!
او با گفتن این عبارت – در حالی که شمشیرش را از غلاف کشیده و در هوا می چرخاند – گفت: بالاخره آن روز خواهد رسید و وجب یه وجب خاک وطن در دست ما خواهد بود. آن وقت است که این خان های خائن در آشپزخانه های ما ظرف خواهند شست.
چند صباحی گذشت. ما هنوز در زنجان بودیم که برعکس آن چه سروان رئوفی پیش بینی می کرد به وقوع پیوست. ارتش ایران بر حزب توده غلبه یافت و شروع به دستگیری و محاکمه ی توده ای ها کرد. البته مردم عادی هم بسیار فعال تر از نیروهای ارتشی، آن ها را شناسایی کرده و همان جا حکم را اجرا می کردند؛ یعنی آن ها را در جا می کشتند. برخی از توده ای ها فرار کرده بودند. دولت بعضی از افراد عادی و ساده اندیشان را عفو کرده بود؛ اما تعدادی در وسط معرکه مانده بودند؛ افرادی که هم به مردم ظلم و ستم فراوان کرده بودند و هم مورد پسند و حمایت شوروی نبودند.
یکی از آن ها، همان سروان رئوفی بود. مردم – که می دانستند او در منزلش مخفی شده است – به خانه اش ریختند و با شکستن در ورودی، او را در آغل گاو و گوسفندش یافتند و همان جا تکه تکه کردند. همان روز فهمیدم که او را با شمشیر خودش – که می خواست خدا را با آن بکشد – کشته اند!
(شاید خدا می خواست با این عمل بفهماند که «یدُ اللهِ فَوق اَیدِیهِم»؛ یعنی قدرت و اراده و خواست خدا مافوق همه ی اراده های دیگر است.)
ادامه دارد…

برچسب:

درباره نویسنده

در مورد این مطلب نظر دهید