عروسی خوبان

نوشته شده توسط
اسفند 25, 1395
354 بازدید
0 نظر

خواستگاری :
روزی به سوی پیام آور خدا شتافتم
چون مرا دید تبسمی کرد.
پیشینه خودم را یادآور شدم.
فرمود: تو برتر از آنی که می گویی.
گفتم : فاطمه را به همسری من درآور.
فرمود : پیش از تو مردانی چند از او خواستگاری کرده اند ، اما هر گاه به او می گفتم بی میلی او را می دیدم؛ اما تو صبوری کن تا برگردم.

اندرونی مهر :
پیامبر مهربانی بر دخترش وارد شد.
فاطمه از جای برخاست ،
روپوش پدر را گرفت،
کفش های او را از پایش درآورد،
آب آورده، دست و رو ، و پاهای پدر را شست، سپس از پای نشست.

رایزنی و نظرخواهی :
پیام آور رحمت فرمود: دخترم.
فاطمه پاسخ داد :بله بله. امر بفرمایید یا رسول الله.
پدر فرمود:علی پسر ابوطالب کسی است که برتری و پیشینه او را به خوبی می شناسی، از سویی من از پروردگارم خواسته ام که تو را به همسری بهترین و محبوبترین فرد آفرینشش درآورد،
او از تو خواستگاری کرده،
نظر تو چیست؟
فاطمه سکوت کرد و رُخ نگردانید.
پیام آور خوبی ها در او ناخوشنودی ندید،
از این‌ رو برخاست و می فرمود:
الله اکبر.
سکوت فاطمه همان رضایت اوست.

پیمان همسری :
رسول رحمت فاطمه را به همسری من درآورد،
آن گاه به سوی من آمد، دست مرا گرفت و فرمود:
برخیز به نام خدا و بگو : آن چه خدا بخواهد.
نیرویی نیست جُز به وسیله او. بر او تکیه و اعتماد می کنم.
سپس مرا آورد، نزد دخترش نشانید.

نیایشی عارفانه :
سپس به پیشگاه خداوند عرض کرد:
خدایا . این دو پیش من محبوب ترین آفرینش تواند،
تو هم این دو را دوست بدار، و نسلشان را مبارک کن،
و از سوی خود نگاهدارنده ای بر ایشان بگمار،
و این دو و نسلشان را از شر شیطان رانده شده به پناه تو می دهم.

مهریه مهرورزان :
آن گاه پیامبر مهربانی ها به من فرمود:
برخیز و زره خود را بفروش.
رفتم زره خود را فروختم، پولش را گرفتم،
به حضورش شتافتم و در دامنش ریختم.
نپرسید : چقدر است؟.
من نیز سخنی نگفتم.

اولین خرید :
مشتی از آن پول ها را برگرفت،
بلال را فراخواند،
به وی داد و فرمود:
برای فاطمه بوی خوش بخر.
گروه خرید:
سپس هر دو مشت خود را پر از پول کرد، به یکی از یارانش داد و فرمود:
برای فاطمه آنچه شایسته است از پوشاک و اثاث منزل خریداری‌کن.
عمار پسر یاسر و تنی چند از یارانش را نیز در پی او روان ساخت.
به بازار شدند و هر چه را شایسته می دیدند نمی خریدند تا به سر گروه خود نشان دهند، اگر او می پسندید می خریدند.

آنچه خریدند:
1. پیراهنى به هفت درهم
2. روسری بلندی به چهار درهم
3. رواندازی مشکی از خیبر
4. تختى که میانش با لیف خرما بافته شده بود.
5. دو تشک از کتان مصر، یکى با لیف خرما و دیگرى با پشم گوسفند پر شده بود.
6. چهار متکا از پوست طائف که با علفى پر شده بود.
7. پرده اى پشمین
8. حصیرى که محصول شهرى در یمن بود.
9. آسیابى دستی
10. بادیه اى مسى
11. ظرفِ آب خورى که از پوست بود.
12. کاسه اى چوبین براى شیر .
13. مشکى براى آب
14. آفتابه اى قیراندود
15. سبویى سبز
16. چند کوزه سفالین

مبارک باد :
همین که خرید کامل شد به سوی پیامبر رحمت روان شدند.
چون کالاها به محضر پیامبر عرضه شد، با دست مبارکش زیر و رو می کرد و می فرمود:
خداوند برای این خاندان مبارک کند.

ایام نامزدی :
علی پسر ابوطالب ادامه می دهد:
پس از آن یک ماه با پیامبر نماز می خواندم و به منزل خویش باز می گشتم و در باره فاطمه سخنی نمی گفتم.

واسطه وصل :
روزی خانم های پیامبر به من گفتند:
آیا نمی خواهی از پیامبر وصال فاطمه را برای تو بخواهیم؟. گفتم: آری.

درخواستی زیبا :
به محضر پیامبر شرفیاب شدند،
ام ایمن گفت: ای فرستاده ی خدا. اگر خدیجه زنده بود با عروسی فاطمه شاد می شد.
علی پسر ابوطالب همسرش را می خواهد.
چشم فاطمه را به شوهرش روشن کن،
و او را از تنهایی درآور.
ما را نیز به این عروسی شادمان کن.
شرمی با شکوه :
پیامبر مهربانی ها فرمود:
چرا علی خود همسرش را از من نمی خواهد؟.
من آن را از او انتظار داشتم.
علی پسر ابوطالب می فرماید:
من در پاسخ گفتم:
شرم مرا باز داشت از این که خود درخواست کنم، ای فرستاده خدا .

آرایش عروس :
پیام آور رحمت رو به سوی بانوانش کرده فرمود: کیست اینجا؟
ام سلمه گفت: من، زینب، فلانی و فلانی.
پیامبر مهربانی فرمود: یکی از اتاق هایم را برای پسرعمویم علی و دخترم فاطمه آماده کنید.
ام سلمه گفت: کدام یک را، یا رسول الله؟
فرمود : اتاق خودت را .
آن گاه به همسرانش دستور داد تا بیارایند و در خور شأن و شخصیت فاطمه شایسته کنند.

شمیم دل انگیز :
ام سلمه می گوید: از فاطمه پرسیدم: بوی خوشی برای خود ذخیره کرده ای؟
فرمود : آری.
شیشه ای آورد و مقداری عطر کف دستم ریخت، شمیمی دل انگیز از آن به مشامم رسید   که هرگز مانندش را  نبوییده بودم.

ولیمه و مشارکت :
علی(ع) می فرماید: پیامبر رحمت به من فرمود: ای علی. غذای فراوانی برای عروسی با همسرت آماده کن. گوشت و نانش به عهده ی ما . خرما و روغن هم به عهده ی تو.
خرما و روغن خریدم.
پیامبر خوبی ها آستین بالا زد. خرماها را خُرد نموده در میان روغن می ریخت، تا این که غذایی به وجود آورد که «حَیس» نام داشت. آن گاه گوسفندی چاق برای ما فرستاد و نان فراوانی نیز پخته شد.

دعوت کریمانه‌ :
وارد مسجد شدم، از یاران رسول الله پُر بود،
شرم کردم گروهی را دعوت کنم و گروهی را واگذارم،
بر بلندی قرار گرفته، ندا در دادم: مهمانی فاطمه را پاسخ گویید.

برکت در غذا :
مردم گروه گروه آمدند. از زیادی میهمانان و کمی غذا شرمگین بودم.
پیامبر رحمت از غوغای درونم آگاه شد و فرمود: علی جان. من از خداوند می خواهم که برکت دهد.
تا آخرین نفر غذا خوردند، نوشیدنی آشامیدند، برای من به برکت دعا کردند و رفتند.

غذای عروس و داماد :
سپس پیامبر مهربانی ظرف هایی خواست، پر از غذا نمود و برای همسرانش روانه کرد.
ظرفی را نیز بر گرفت، از غذا پر کرد و فرمود: این نیز برای فاطمه و شوهرش.

طلوعی در غروب :
خورشید چون گوی طلایی آرام آرام در گِل افق پنهان می شد که رسول مهرورزان فرمود:
ام سلمه. دخترم را بیاور.
ام سلمه رفت و فاطمه را در حالی که لباسش به زمین کشیده می شد آورد.
عرق شرم از پیامبر رحمت بر پیشانی او نشسته بود.
ناگهان فاطمه سکندری خورد، و نزدیک بود به زمین خورد.
پیامبر مهرورزی واکنشی نشان داد و فرمود: خداوند لغزش های تو را
در دنیا و آخرت نادیده بگیرد.
لحظه دیدار :
فاطمه رو به روی پدر قرار گرفت،
پدر روپوش از رخ او برگرفت تا علی چهره همسرش را ببیند.
سپس پیامبر خوبی ها دست فاطمه را گرفت، در دست علی نهاد و فرمود:
یا علی. خداوند دختر پیامبر را برای تو مبارک کند.
یا علی. فاطمه خوب همسری است.
دخترم. علی خوب شوهری است.
آهنگ سرای خویش کنید و دست نگه دارید تا بیایم.

خلوت عارفانه:
علی (ع) می فرماید: دست فاطمه را گرفتم،
آمدیم تا به منزل خود رسیدیم. او پشت دیواری که سمت صُفّه بود نشست، من نیز کنار او نشستم.
از شرم من چشم به زمین دوخته بود، و من نیز از خجالت او به زمین نگاه می کردم.

حلقه وصل :
تا این که صدای پیامبر خوبی ها را شنیدیم که می فرمود: کیست اینجا؟
گفتیم: بفرمایید یا رسول الله. بسیار خوش آمدید.
رسول مهرجویان وارد شد، نشست و دخترش را کنار خویش نشانید.

زلال عشق :
بعد از اندکی به او فرمود: مقداری آب بیاور.
فاطمه برخاست، ظرفی چوبین را پر از آب کرده، به حضور حضرتش آورد؛
پیامبر مهرپویان از آن آب بر روی سر دخترش پاشید.
سپس فرمود: روی خود را به من کن‌.
چون رو نمود، از آن آب به روی او ترشح کرد.
سپس فرمود: رو بگردان.
چون روی بگردانید، بین دو شانه ی او از آن آب ترشح کرد، و چنین نیایشی سر داد:
خدایا. این دختر من است و محبوب ترین فرد آفرینش پیش من است.
خدایا. این برادر من است و محبوب ترین فرد آفرینش پیش من است .
خدایا. او را ولیّ و دوست خودت قرار ده. و مطیع خود ساز و همسرش را برایش مبارک گردان.

وصال نکورویان :
سپس فرمود: علی جان. با همسرت عروسی کن.
برکت و رحمت خدا که پسندیده و با عظمت است بر شما باد.

(بحارالانوار/ جلد 43)

برچسب:

درباره نویسنده

سید مهدی واعظ موسوی، سردبیر و صاحب امتیاز ماهنامه خانواده خوشبخت

در مورد این مطلب نظر دهید