دور دنیا با هشتاد تومان قسمت چهارم

نوشته شده توسط
اسفند 25, 1395
162 بازدید
0 نظر

یک روز که در اطراف خانه، مشغول بازی با بچه های هم سن و سال خود بودم، شنیدم که مردم از ورود مردی شعبده باز به شهرمان، زنجان صحبت می کنند. بزرگ تر ها او را می شناختند و بین عام و خاص مشهور بود. به خاطر کارهای عجیبش، او را جادوگر می نامیدند.
با شنیدن این خبر دیگر در پوست خود نمی گنجیدم و پیوسته در این فکر بودم که چگونه او را ببینم. قرار بود در مدرسه ای برنامه اجرا کند و بلیت را هم در همان مکان بفروشند؛ اما من نه پول داشتم که بلیت تهیه کنم و نه اجازه ی رفتن به چنین جایی؛ تنها چیزی که داشتم آرزوی شدید و تصمیم کودکانه ولی جدی بود.
بدون این که کسی عبارت «خواستن توانستن است» را به من بیاموزد، در خود چنین روحیه ای پیدا کرده بودم، لذا تمام سعی خود را کردم تا روزنه ای برای رفتن به آنجا پیدا کنم و از آن جا که «جوینده یابنده است»، بالاخره راهش خود به خود پیدا شد.
یک روز فهمیدم که همسایه مان مشهدی اقبال، که کارمند کارخانه ی برق بود و در شهر نیز یک مغازه ی الکتریکی داشت، قرار است کار چراغانی آن مدرسه را انجام دهد. به سراغش رفتم. او مشغول بستن یک سری لامپ های رنگی به یک رشته سیم بود و بدون این که بپرسد با او چه کار دارم، از من خواست تا در تمیز کردن لامپ ها به او کمک کنم، من هم که تا اندازه ای به خواسته ام نزدیک شده بودم، با جان و دل به کمکش شتافتم. آن قدر سریع و چابک عمل کردم که از من خوشش آمد و خودش پیشنهاد داد که اگر مایلم با او به مدرسه بروم و در کار تزئین سالن به او کمک کنم. واقعا چه زیباست که انسان با تلاش و کوشش و جدیت خود به آن چه دوست دارد می رسد و البته لطف خدا هم شامل حالش می شود. به قول شاعر:
چه خوش باشد که بعد از روزگاری
به امیدی رسد امیدواری
همسایه مان وسایل چراغانی را برداشت و به اتفاق به سوی مدرسه ای راه افتادیم که قرار بود تا ساعاتی دیگر شاهد عملیات بزرگ ترین جادوگر کشور باشیم. خوشبختانه چهار ساعت قبل از شروع نمایش، در محل حاضر شدیم و کار را شروع کردیم و در وقت مقرر آماده شد.
کم کم تماشاچیان به صورت فردی و گروهی، وارد سالن نمایش شدند. من هم با مشهدی اقبال در ردیف جلو، روی صندلی های چوبی نشسته بودیم. ساعت 8 شب بود که یک مرد نحیف با صورت کشیده و بینی دراز بر روی سن آمد و پس از چندین بار قورت دادن آب دهانش، صدا زد: «ساکت!» و با این کلمه همه را به سکوت دعوت کرد.
چهره ی مرد برایم آشنا بود. او را چندین بار در قهوه خانی رستم دیده بودم. آن هایی که او را می شناختند می گفتند که در جوانی پهلوان بوده و در نمایش های خیابانی، خری را با دندان هایش از زمین بلند می کرده است؛ اما حالا به جز سه دندان سیاه، تمامی آن ها ریخته بود. همیشه وقتی او را می دیدم، با سری افتاده و پاهای گشاد، تلوتلو خوران وارد قهوه خانه می شد و در موقع بیرون آمدن در حالی که ته سیگاری به چوب سیگار بلندش بود با سری بالا و قدم هایی نسبتاً محکم تر خارج می شد؛ به قول بچه ها، خودش را می ساخت! آن شب هم انگار تازه از پای منقل بلند شده بود و نفسش گرم بود. بنابراین، با یک بلندگوی مقوایی و مخروطی شکل که رنگ زرشکی آن توی ذوق می زد پس از چندین بار «ساکت!»، حتی «زاکت!» گفتن؛ شروع برنامه را اعلام کرد.
هنوز نیمی از تماشاچیان مشغول صحبت بودند که مرد از روی سن پایین آمد و بلافاصله دو نفر دیگر بالا رفتند و پرده را عقب کشیدند. شعبده باز وارد شد. با ورود او، نفس ها در سینه ها حبس شد و کوچک ترین صدایی جز صدای خود شعبده باز یا به تعبیر مردم، تنها جادوگری که از عهد حضرت سلیمان تا آن روز زنده مانده بود و با کارهای عجیب خود، حتی مردم را از شکلی به شکل دیگر در می آورد، شنیده نمی شد. او مردی بود درشت اندام با موهای بلند و فری و سبیل های از بُناگوش در رفته و بینی پهن و متناسب با چشمان درشت.
در همان نگاه اول، پی بردم که او خود را برتر از همه می داند؛ زیرا نه خنده بر لب داشت و نه اعتنایی به تماشاچیان.
بدون مقدمه گفت: دو نفر داوطلب روی سن بیایند تا برنامه را شروع کنیم! قدری منتظر ماند؛ اما کسی در میان تماشاچیان داوطلب نشد. دوباره بلندتر و جدی تر از دفعه ی پیش، با صدای خشن گفت: دو تا مرد بیایند تا کارمان را شروع کنیم! باگفتن دو تا مرد، خیال من راحت شد. فهمیدم که با کودک هشت ساله کاری ندارد. لذا در حالی که با شجاعت به شعبده باز می نگریستم با آرنج چپ به پهلوی مشهدی اقبال زدم و آهسته گفتم:
مشهدی اقبال! بلند شو و برو. تو که هم مرد هستی و هم شجاع. اگر به من می گفت، بدون معطلی می رفتم.
مشهدی اقبال با شنیدن حرف های من، اندکی فکر کرد و بعد بلند شد و بر روی سن رفت و مثل یک بره ای که چشمش به گرگ افتاده باشد، در کنار جادوگر ایستاد. از آن جایی که مشهدی اقبال را کاملاً می شناختم، حرکات او را مو به مو زیر نظر گرفتم. او همیشه خنده بر لب داشت و چهره اش سرخ و شاداب بود اما در آن لحظه که روی سن ایستاده بود، انگار چهره پردازِ ماهری صورت او را با گل گیوه سفید کرده بود. رنگ مرد بیچاره مانند گچ شده بود. دهانش باز و چشمانش به تدریج بسته می شد. نوعی ترس سر تا پای او را فرا گرفته بود.
شعبده باز گفت: مرد به این می گویند. بدون شک، این شجاع ترین مرد در میان شماست.
وقتی شعبده باز از رشادت او می گفت، لب های مشهدی اقبال هم با ریتم سخنان تکان می خورد. به نظرم رسید یا مرا فحش می دهد یا به خودش لعنت می فرستد که چرا گول حرف مرا خورد و خود را به خطر انداخت. شعبده باز به حال و روز مشهدی اقبال اعتنایی نمی کرد. لذا دوباره خطاب به تماشاچیان گفت: حالا یک نفر دیگر هم می خواهم تا روی سن بیاید.
کسی داوطلب نشد و شعبده باز قدری منتظر ماند. باز هم کسی روی سن نرفت. این بار او نقش واقعی جادوگر را به خود گرفت و فریاد زد:
می دانید من کی هستم؟ به من می گویند: مشکات. من این قدرت را دارم که تمام شما را به روی سن بِکِشَم و بُکُشم! پس مرد دیگری…
هنوز سخن جادوگر تمام نشده بود که بلافاصله یکی از ترسوترین تماشاچیان بلند شد و هیکل خود را به سختی از سن بالا کشید. این که می گویم: ترسو، به خاطر این است که ظاهرش گویای درونش بود. به قول معروف، رنگ رخساره خبر می دهد از سرّ ضمیر.
مشکات هر کدام از آن دو را روی یک صندلی جداگانه نشاند و خود در وسط ایستاد. برنامه اش را شروع کرد؛ اما نه با آن دو نفر؛ بلکه با کارهای مختلفی که اغلب شعبده بازها در شروع کارشان انجام می دهند. بعد از لحظاتی، نوبت به آن دو رسید. ابتدا به سراغ مشهدی اقبال رفت. از او خواست تا کف دستش را به او نشان دهد تا از سرگذشتِ خوب و بدِ او خبر دهد.
در حالی که مشکات دست چپ مشهدی اقبال را گرفته بود و به خطوط آن نگاه می کرد. چیزهایی هم زیر لب می گفت. پس از چندین بار نگاه به خطوط ریز و درشت، رو به تماشاچیان اعلام کرد: این آقا قلب مهربان دارد. مادر او سال هاست که مرده است؛ ولی پدرش در قید حیات است و از نظر جسمانی سالم و تن درست است. نام او بیوک آقاست. سپس رو به مشهدی اقبال کرد و گفت: احسنت به چنین پدری که تو داری! حالا برو بنشین. مشهدی اقبال با شهامت تر از زمان رفتن روی سن، برگشت و با گردنی کشیده و سینه ای سپر کرده درکنار من و سر جای خود نشست.
داوطلب ترسو هنوز روی صندلی نشسته بود. مشکات مشغول انجام چند چشمه شعبده بازی شد. او مقداری کاغذ پاره درون کلاه ریخت. یک تخم مرغ شکست و با آن مخلوط کرد و پس از ادای کلمات نامفهوم و دمیدن به آن پرنده ای از کلاه درآمد و مشغول پرواز در سالن شد. سپس همکار خود را که تا آن لحظه در کناری ایستاده بود صدا کرد و یک قیف و هم چنین یک شلنگ به او داد و از او خواست تا لوله ی قیف را در گوش راست آن داوطلب بینوا و سر شلنگ را نیز در گوش چپ او قرار دهد.
وقتی قیف و شلنگ در گوش های مرد قرار داده شد، شعبده باز آفتابه ی آبی را که قبلاً آماده کرده بود برداشت و آب را آرام آرام در قیف ریخت و از آن طرف از طریق شلنگ خارج شد. همه مبهوت و حیرت زده صحنه را تماشا می کردند.
نوبت نمایش اصلی رسید. مشکات از مرد خواست تا صندلی اش را قدری جلوتر آورد و نزدیک میز قرار دهد. سپس دست وی را گرفت تا از روی خطوط دست، سرنوشت او را نیز بگوید؛ همان کاری که با مشهدی اقبال انجام داده بود.
وقتی دستش را گرفت، تک تک انگشتان او را با دقت حرکت داد. گاهی مکث می کرد و باز دوباره این عمل تکرار می شد. همه ساکت و منتظر بودند. ناگهان مشکات رو به تماشاچیان کرد و گفت: پدر این مرد مرده است؛ سال 1319 ه.ش؛ اما بیچاره سرنوشت شومی دارد و در آن دنیا گرفتار عذاب است! خطوط کف دست او گویای لااُبالی گری و بی بند و باری پدرش است. او در شراب خواری زیاده روی می کرده و خوب می دانید که شراب منشأ همه ی بدی هاست و فسادهای اخلاقی زیادی در پی دارد که اگر با پول حرام هم مخلوط شود، فرزندان ناخلف به جامعه تحویل می دهد!
سپس به مرد گفت: خوب، حالا بگو مایلی که پدرت را ببینی؟! البته این را بگویم که او در میان آتش جهنم است. آیا با دیدن او ناراحت نمی شوی؟ مرد بیچاره مانند یک مرده ی متحرک بر روی صندلی نشسته و روحیه اش را کاملاً باخته بود و از خود اراده ای نداشت. پیش از این که او چیزی بگوید، یکی از تماشاچیان فریاد زد: البته که حاضر است پدر مرده اش را ببیند. اگر او هم حاضر نباشد، ما که حاضریم!
مشکات، بدون اظهار اعتنا به حرف های او، به مرد پدرمرده رو کرد و از او خواست تا با دقت به اسکلتی که روی پرده ی سیار انتهای سن آویزان بود، نگاه کند. مرد سرش را به عقب برگرداند. در همان لحظه پرده به آرامی کنار رفت و شعله ای از دور نمایان شد. از میان شعله، صداهای عجیبی به گوش می رسید. گاهی جرقه های آتش توأم با ترکیدن هیزم های در حال سوخت که سپندوار به هوا می پریدند و گاهی نیز صدای مهیبی که هر تماشاچی را از ترس بیشتر بر صندلی خود میخکوب می کرد. مشکات رو به مرد کرد و گفت: بلند شو به آتش نگاه کن و دقت کن تا پدرت را ببینی!
مرد هم به فرمان او. اما با زحمت، از جا برخاست و اراده کرد که به سوی آتش برود؛ ولی هنوز یک قدم برنداشته بود که ناگهان فریاد زد: پدر! پدر! مشکات دستی بر شانه ی او زد و گفت: ناراحت نباش! الان او را به بهشت می آورم!
سپس برای انجام این کار، یک لوله ی معمولی نیم متری را به طور عمودی در دستش گرفت و برای این که به حضّار نشان دهد که لوله توخالی است، یک نخ سیگار درون آن انداخت که از سر دیگر خارج شد. سپس ساچمه ای را نیز امتحان نمود و بعد برای اطمینان بیشتر تماشاچیان، آن را در اختیار تماشاچیان ردیف جلو قرار داد تا به تأیید آن ها نیز برسد. من هم که در ردیف جلو نشسته بودم، زیرچشمی به آن نگاه کردم؛ اما از ترس آن را به دست نگرفتم. لوله را به شعبده باز برگرداندند و او نحوه ی انجام عملیات خود را چنین تعریف کرد: من تصمیم گرفته ام که پدر این مرد بیچاره را از میان شعله های سوزان نجات دهم و برای انجام این عمل، باید چند گلوله به سوی جهنم شلیک کنم! پس جرأت داشته باشید! آن گاه رو به شعله های آتش و پشت به تماشاچیان ایستاد و تفنگش را که لوله ای بیش نبود به سمت آتش نشانه گرفت و…

برچسب:

درباره نویسنده

در مورد این مطلب نظر دهید