روزی روزگاری: نشست صمیمی با محمود پاک نیت بازیگر سینما و تلویزیون

نوشته شده توسط
اسفند 21, 1395
455 بازدید
0 نظر

 با عرض سلام و ادب خدمت شما جناب آقای محمود پاک نیت؛ از اینکه دعوت ما را پذیرفتید متشکریم.
من هم عرض سلام دارم؛ در خدمتتان هستم.
لطفا از سال تولد، محل تولد، میزان تحصیلات، پدر و مادر، شغل پدرتان، و شرحی از ساختار خانواده و تعداد فرزندانتان بفرمایید.
متولد 10/10/1331 شهر کازرون استان فارس هستم.
از سه سالگی به شیراز آمدیم‌.
مدرسه و دبیرستان من در شیراز گذشت.
از هفده سالگی به کار نمایش علاقه مند شدم.
قبل از این که وارد حوزه نمایش شوم از قصه های شب رادیو خیلی لذت می بردم. به خصوص از صدای آقای «اکبر مشکین» که معمولا نقش پهلوان ها رو بازی می کرد. تصور من از ایشان یک آدم فربه و گردن کلفتی بود؛ چون همین نقش ها رو ایفا می کرد.
چون رادیو شیراز فعالیت نمایشی خاصی نداشت که انجام دهد، معمولاً در مراکز استان ها مثل شیراز، تبریز، اصفهان و حتی خود تهران برنامه رادیو از ساعت هشت و نیم شب شروع می شد و تا ده شب ادامه داشت. من از هشت و نیم همه مراکز را گوش می کردم‌. گاهی تکرار هم می شد؛ مثلا یک بار تبریز پخش می کرد، بار دیگر همان را فارس پخش می کرد.
خیلی علاقه مند شدم به نمایش های رادیویی؛ ولی متأسفانه در شیراز رادیو در کار نمایشی خیلی فعالیت خاصی نداشت و بعد از آن به سراغ تئاتر رفتم.
در آغاز در کلاس هایی که تحت نظارت «اداره فرهنگ» برگزار می شد شرکت کردم. در هفده سالگی وارد این کلاس ها شدم. البته خودم هم توی این مدت گروهی به نام «گروه تلاش» که گروه تئاتر نوجوانان بود راه انداختم، با کمک آقای رضا رادمنش که الآن در سینما و تلوزیون کار گِریم می کنند و اون موقع در شیراز بودند.
بعد از گذشت دو سال به یک گروه حرفه ای با نام «گروه تئاتر آریا» وارد شدم و کار حرفه ای خودم را که یک کار تاریخی بود آغاز کردم. این کار در دو بخش اجرا می شد یک بخش پانتومیم بود و بخش دیگر تئاتر کامل یعنی جمله و دیالوگ. من در قسمت پانتومیم فعالیت داشتم.
موضوع این تئاتر زندگی داریوش و جریان به پادشاهی رسیدن او بود که با کسانی درگیر می شد و عاقبت به حکومت می رسید، و من نقش یکی از سرداران داریوش را بازی می کردم.
برای این کار دو نفر از تهران آمدند که کار پانتومیم را رهبری می کردند به نام های آقایان «عبدالله ناظمی و نادری»
کار پانتومیم چون یک کار حرکتی بود و مدام با حرکت های باله و بدنی انجام می شد، این بنده های خدا چهار یا پنج  بار به شیراز آمدند و با ما کار کردند. اجرای این تئاتر دو ساعت زمان می برد؛ و در نیم ساعت هم به شکل پانتومیم با موزیک و چیزهایی که لازم بود اجرا می کردیم. این اولین کار حرفه ای من بود که بلیت فروخته شد و ما بازی کردیم.
بعد از آن من حدود پنجاه و هفت تئاتر نمایشی تا سال 1374 بازی کردم. سیزده نمایش را کارگردانی کردم و هفت مورد هم برای کودکان و نوجوانان نوشتم.
از سال 1350 کار تئاتر عروسکی رو با آقای «مهدی فقیه» شروع کردم.
ایشون یک دوره تئاتر عروسکی در فرانسه دیده بودند که از دو سال قبل از آن ما با هم همکاری داشتیم.
با همکاری آقای فقیه دو تئاتر عروسکی با عنوان های  «گلدون خوکچر» و «مستور» -که هر دو از شاهنامه بودند – به جشنواره توس در مشهد آوردیم.
به طور کلی هفت سال همراه با کار تئاتر کار عروسکی هم می کردم.
در اوایل انقلاب در پارک آزادی شیراز کار تئاتر کودکان را انجام می دادم.
شش سال هم برای بچه ها می نوشتم و هم کارگردانی می کردم و هم خودم با آنها  بازی می کردم.
من  حدود سیزده تئاتر اجرا کردم، که سه تای آنها از نوشته های خود بچه هایی بود که با من همکاری داشتند. اون ها می نوشتند و من کارگردانی می کردم تا اجرا بشه چون این  بچه ها در رده سنی 9-12 سال بودند و با این کار به نوشتن تشویق می شدند.
سال 1356 تئاتری با عنوان «شاتره» (گیاهی است که عرقیات خنکی دارد و مردم فارس برای خنکی کبد استفاده می کنند.) کار آقای «مجید افشاریان» در دست اجرا و آماده سازی برای جشنواره تئاتر بود، که هم زمان دختر خانمی وارد این تئاتر شد، که بعد به همسری من درآمد. خانم «مهوش صبر کن».
اولین تئاتری بود که بازی می کرد. در آن کار ما شیفته هم شدیم و بعد از دو سال با هم ازدواج کردیم.
حاصل ازدواج ما دو پسر است که یکی «IT» تدریس می کنه در شیراز، و یکی توی «سایپا» در تهران کار عکاسی و طراحی انجام می ده، و دو تا نوه هم داریم.
از سال 1367 کار سینما را شروع کردم. و اولین کار حرفه ای من کار آقای «امرالله احمد جو» با نام «شاخه های بید» بود.
همین کارگردان سال 1370 سریال «روزی روزگاری» رو نوشت، و از من برای نقش «حسام بیک» دعوت کرد، و بعد از اون کارهای من همین طور ادامه پیدا کرد بنابراین سال 1374 من دیگه نتونستم به کار تئاتر ادامه بدهم.
قبل از این از سال 1352 به طور قرار دادی با «اداره ارشاد» کار می کردم و سال 1357 استخدام رسمی شدم. بعدها به دلیل این که در سینما فعالیت داشتم و باید رفت و آمد می کردم، رییس اداره از من  ناراحت می شد و با رفتن من مخالفت می کرد.
بالأخره سال 1374 هم خودم و هم خانمم (که هر دومون کارمند آنجا بودیم) مجبور شدیم که خودمون را باز خرید کنیم و به تهران کوچ کردیم. (حتما خیریتی در این مساله بوده) به قول معروف:
هر چه که خیر است نه کم می دهند
گر نستانی به ستم می دهند
یک خیریَت هایی را به زور به آدم می دهند و آدم قدرش را نمی داند و به نظر من یکی از همین خیریت ها هم همین بود برای من.
من معتقد بودم وقتی که می تونم در یک جای بزرگ تر کارم را به مردم ارائه کنم چرا وقتم را صرف شیراز کنم؟. به اضافه این که تا قبل از بازخرید کردن هر کاری که شما فکرش را بکنید من در شیراز انجام می دادم و در تمام بروشورها فعالیت های من مشخص بود. حالا یا مدیر صحنه ای یا کارگردانی یا بازیگری یا گریم، یعنی هر کاری که کار را جلو ببرد؛ حتى گاهى دکور می ساختیم.
حتی یک زمانی با همکاری آقای فقیه برای بروشورها پوستر می ساختیم. در واقع ما از ایشون یاد گرفته بودیم و در کل برای تئاتر شیراز کم نذاشتیم. و هر چه در توانم بود گذاشتم. ولی این آقای رئیس اداره ارشاد معتقد بود که نباید ازین شهر به جایی بروی.
یادم هست که سر کار آقای «احمد جو» به نام «شاخه های بید» بودیم. دو ماه مرخصی داشتم. کار بیشتر طول کشید، لذا مجبور شدم یک ماه مرخصی بدون حقوق بگیرم. وقتى که برای گرفتن مرخصی به اتاق رئیس اداره رفتم، خیلی خوب برخورد کرد. و کلی سوال از کارم، نحوه کارم و از کارگردان، تهیه کننده و موسیقی پرسید – خودش هم اهل موسیقی بود- ولى بعد از تمام شدن حرف هامون، وقتى که گفتم برای مرخصی بدون حقوق اومدم و کار طولانی شده، ایشون عصبانی شد و به شدت مخالفت کرد، که شما کارمند ما هستی و کارمند سینما نیستی.
گفتم: من کارم را اینجا انجام می دهم و برای اون کار از مرخصی استفاده کردم.
باز هم ایشون مخالفت کرد و گفت: نمی شه.
گفتم: نمیشه نروم.
گفت: یکی رو بذارن جای شما.
گفتم: تئاتر که نیست کسی رو جای خودم بذارم، سینماست باید خودم بروم.
ایشون باز هم مخالفت کرد، و خلاصه من گفتم: پس من می روم و شما غیبت می زنی.
اومدم بیرون و بعد نمی دونم چی شد که در بسته شد و ایشون فکر کرد من در را محکم بستم. و بعد این آقا به وزارتخانه قسمت امور سینمایی شکایت کرد.
یکی از همشهری ها در تهران مدیر کل اونجا بود، به من زنگ زد که وزارتخانه مدارک شما یعنی کپی شناسنامه، عکس و عدم سوء پیشینه از اداره ارشاد را خواسته، لطفا برامون بفرست، و بعد چون خودم کارمند ارشاد بودم گفتند: سوء پیشینه نیازی نیست، عکس فوری گرفتم، به یک راننده دادم تا به تهران ببرد. از طرفی بچه ها هم تهران مشغول کار بودند و من برای مرخصی به شیراز رفته بودم. با من تماس گرفتند و گفتند: سریع به تهران برگردم.
به تهران که برگشتم  دیدم سه روزه که کار تعطیله، خدا رحمت کنه آقای «کرم میرزایی» که نقش پدر بزرگ را بازی می کرد، نشسته بود و گفت: پسر. شیراز چه کار می کردی؟
گفتم: هیچی.
گفت: سه روزه کار ما تعطیله.
گفتم: چرا؟
گفت: برو از هادی اسلامی بپرس. (ایشون تهیه کننده اون فیلم بودند، و اولین کاری بود که تهیه کرد، زیان هم دید، بعد هم فوت کرد. بازی هم می کرد. در اون فیلم نقش پدر داشت.)
وقتی دلیلش را از آقای هادی اسلامی پرسیدم، ایشون کلی با من جر و بحث کرد که تو رفتی شیراز چیکار کردی با مدیر کل؟
گفتم: رفتم مرخصی بگیرم، ایشون نداد.
گفت: نه بابا، گفتند تو به امام توهین کردی، به خدا توهین کردی.
گفتم: من؟ شما عقلت را قاضی کن ببین من همچین کاری می کنم؟
گفت: ایشون گفته، و الان سه روزه کار تعطیله به خاطر شما.
چند دقیقه بعد دو نفر آقا اومدند، مرا بردند توی اتاق، پرسیدند: شما چی گفتی و اون چی گفته؟
من هر اتفاقی که افتاده بود گفتم.
گفتند: مگه ایشون سینما رو نمی شناسه؟
گفتم: نمی دونم. بهتره از خودش سوال کنید، که به من گفته: یکی رو جای خودت بذار بازی کنه.
بعد از این که یکی دو تا سوال از من پرسیدند گفتند: چند سال سابقه کار داری؟
گفتم: شانزده سال.
گفتند: با شانزده سال سابقه کار اگر ایشون مشکلی براتون ایجاد کرد ما در بنیاد فارابی در خدمتتون هستیم.
من در جواب گفتم: نه آقا زندگی من شیرازه، من که نمی تونم زندگی ام را جمع کنم بیارم اینجا.
تشکر کردم. و اونها تا ساعت نه شب با کارگردان و تهیه کننده جلسه گرفتند. و فردای اون روز اجازه کار به ما دادند. و دوباره کار شروع شد. و باز همون بحث ها رو با من در گوشه ای شروع کردند و بعد رفتند.
کار که تموم شد، من به شیراز برگشتم و اداره ارشاد حقوق مرا که قرار بود ندهد، چون مرخصی بدون حقوق داشتم، داد.
همون موقع در شیراز تئاتری به نام «گلهای وحشی» را تمرین کردیم و در تهران اجرا کردیم، که در «جشنواره دهه فجر» اول شد. و همین طور نویسنده و کارگردان، و هم دو تا از بازیگران (من و یکی دیگر از بازیگران) اول شدیم.
بعد از اون همین تئاتر را در شیراز بازی کردیم.
یک شب این آقای مدیر کل اومد تئاتر را دید، بعد اومد پشت صحنه و گفت: اگه خواستی باز هم بروی جایی، کار بازیگری کنی، می توانی بروی.
من سر سنگین جواب می دادم ولی این آقا کلاً با من رفیق شد.
تا این که شخص دیگری جایگزین این آقا شد. آقای مدیر کل سال 1374 باعث شد که من و همسرم باز خرید کنیم (همون موقعی که تهران سر فیلم سینمایی «غزال» بودیم)
آقای کشاورز خیلی اصرار کرد که این آب باریک را به روی خودت نبند.
ولی من گفتم: خسته شدم از این که هر روز یک تهمتی بهم بزنند.
این بود که به تهران کوچ کردیم.

 از خانواده پدری تان بگویید؛ پدرتان به چه کاری مشغول بودند؟
پدر من چوبدار بودند یعنی خرید و فروش گوسفند. 300 تا گوسفند و چوپان داشتند؛ و همچنین با کشور کویت تجارت می کردند.

 چند تا خواهر و برادر هستین؟
نه تا؛ چهار خواهر و پنج برادر. من پسر دوم و فرزند سوم خانواده هستم.

 مادرتان خانه دار بودند؟
بله.

پدرتان با شغل شما مشکل نداشتند؟
چرا. پدرم سال 56 فوت کردند. خیلی مذهبی و با تئاتر میانه خوبی نداشتند و می گفتند: تئاتر رقاصی است.
البته خیلى از باباها اون موقع همین را می گفتند.
در نه سالى که من تئاتر کار مى کردم می گفتم: دارم میرم ورزش. ایشان خیلی از ورزش خوشش می آمد؛ و از زورخانه، شاهنامه و کلیله و دمنه هم می خوند.
فقط مادرم می دونست که من تئاتر میرم. شب ها به عنوان این که میرم باشگاه تئاتر کار می کردم. البته ورزش هم می کردم.
یک زمانی ما تئاتر «رستم و سهراب» را کار کردیم؛ و در شیراز اجرا کردیم. به مادرم گفتم: یه جوری به پدر بگو، چون شاهنامه را دوست داره، بگو بیاد این نمایش را ببینه.
بعد کارت دعوت هم آوردم و گفتم: این کار یکی از دوستان منه. تا فهمید رستم و سهرابه آدرس گرفت که بیاد. اون موقع در شیراز یک تالار بیشتر نبود به نام «ابوریحان».
گفت: میام. و شب با مادرم اومدند تئاتر.
در اون تئاتر من نقش وزیرِ دربارِ شاهِ سمنگان را بازی می کردم. هر جا که مرا می دید به مادرم می گفت: چقدر این پسره شبیه محموده.
کمی بعد باز گفته بود: صداش هم شبیه محموده.
تا این که بروشور را می بینه و متوجه می شه که من کار تئاتر می کنم.
اون شب من ترسان و لرزان وارد خونه شدم.
پدرم لب حوض نشسته بود، تا اومدم رد بشم گفت: «خیلی خوب بود. خیلی خوب بود. بیا اینجا ببینم.»
رفتم جلوتر و گفت: «اگه نمایش نامه اینه، که اشکالی نداره خب برو»
خیلی خوشحال شدم. اون شب یک خواب راحتی داشتم.

 با توجه به شغل پدر وضعیت معاشتون خوب بود؟
بله. خدا را شکر خوب بود.

 چه خاطره های زیبایی از مادر دارین؟ به ویژه در رفتار با پدر؟
مادرم شخصیت آرامی داشت؛ عاشق بچه هاش بود؛ و بار مشکلات زندگی را همیشه تنها به دوش می کشید؛ و اگه ما با پدرمون مشکل داشیم، یا ازش می ترسیدیم، به مادرمون می گفتیم؛ اون پل ارتباطی بین ما و پدرم و مظهر آرامش بود؛ و می توانست ما را حمایت، و مشکلات مان را حل کند؛ و در کل تکیه گاه ما بود.
ولی از پدرمان می ترسیدیم. چون یک حالت تهاجمی داشت. و حتی گاهی نگاه که به ما می کرد، بهم می ریختیم.
در واقع جامعه ناسالم بود و می طلبید که تند و پرخاشگر باشه، تا بتواند ما را مهار کند.
بعداً که پدر شدم متوجه شدم پدرم چقدر نسبت به ما درست عمل می کرده؛ و چقدر دلسوز ما بوده؛ و اگر ما را رها می کرد ممکن بود به فساد کشیده بشیم.

ادامه دارد…

درباره نویسنده

در مورد این مطلب نظر دهید