زندگی و حیات علمی پروفسور محمد رضا صادقی از چکنه تا کِبِک

نوشته شده توسط
دی 25, 1395
432 بازدید
0 نظر

استاد عزیز از اینکه دعوت مجله را برای مصاحبه پذیرفتید از شما سپاسگزارم. در ابتدا بفرمایید متولد چه سالی هستید؟
من هم سپاسگزارم، بنده متولد 10 اردیبهشت 1329 هستم.
در کدام شهر متولد شدید؟
در چکنه سفلی. منطقه سر ولایت، که بین قوچان و نیشابور است.
شرحی از دوران تحصیل خود بفرمایید؟
کنار منزل ما در چکنه زمینی حدود دو هزارمتر است که پدرم درآنجا اولین مدرسه چکنه را به اسم «دبستان بصیری» ساخت که اول تا ششم دبستان بود و بعدها تبدیل به متوسطه یا سیکل اول و بعد دبیرستان شد. بنده تا شش سال اول در این دبستان مشغول به تحصیل بودم و سال هفتم تحصیلم را تا اواخر اسفند به دلیل نقل مکان به مشهد در دبیرستان امیرکبیر خواندم که به خاطر برگشت دوباره به چکنه ادامه آن سال و همچنین کلاس هشتم یا همان دوم دبیرستان را در چکنه خواندم.
اما دوباره تصمیم گرفتیم ساکن مشهد شویم به همین خاطر از کلاس نهم تا دوازده را در دبیرستان شاه رضا (دکتر شریعتی فعلی) مشغول به تحصیل شدم. دبیرستان بسیار خوبی بود، در آن زمان مرحوم زوار مدیریت دبیرستان را برعهده داشت.
بعد از دبیرستان، سال 49 در رشته ی روانشناسی دانشگاه فردوسی که اولین گروه روانشناسی ایجاد شده بود و در دانشگاه ادبیات خیابان اسرار برگزار می شد تا سال 53 ادامه تحصیل دادم.
آن زمان ما اولین گروه فارغ التحصیل روانشناسی بودیم و جشن اعطای گواهینامه پایان تحصیل را مقابل تنها ساختمان محوطه ی دانشگاه که یک خوابگاه چهار-پنج طبقه بود گرفتیم.
اساتید برجسته دوران تحصیلتان چه کسانی بودند؟
آقای دکتر علی محمد برادران رفیعی (که در گذشته در دانشگاه فردوسی حضور داشتند و بعد به آستان قدس و انتشارات رفتند).آقای دکتر امین فکرت و آقای ابوالفضل ندامانی، خانم یغمایی یا اختری یغمایی، که این افراد اساتید رشته روانشناسی بودند و آقای دکتر صدر نبوی که استاد جامعه شناسی بودند، درآن زمان که بنده به عنوان رشته فرعی جامعه شناسی می خواندم.
آیا رشته شما گرایشی داشت؟ مثلا روانشناسی بالینی؟
خوشبختانه گرایشی نداشتیم. چون گذاشتن گرایش برای سطح لیسانس اشتباه محض است. در هیچ جای دنیا به سطح لیسانس تخصصی داده نمی شود و بودن آن گرایش به معنای متخصص بودن فرد فارغ التحصیل در آن رشته است!
از امسال پذیرش دانشجو در دانشگاه فردوسی دون گرایش خواهد بود و طبیعتا در سطح لیسانس دوره کارآموزی یا practicum ندارند. اما در سطح فوق لیسانس و دکتری به دلیل وجود گرایش، کارآموزی وجود دارد. که به نظر بنده برای کارشناسی ارشد حداقل 700 ساعت و برای دکتری 2000 ساعت کارآموزی لازم است تا ما از آمادگی فرد برای ارائه خدمات صحیح تر و با نتیجه بهتر مطمئن شویم.
بعد از دوره لیسانس مدت کوتاهی به پاریس رفتم چون تصمیم تحصیل در فرانسه داشتم البته در آن زمان آمریکا بستر بهتری برای پیشرفت فراهم کرده بود چون بعد از جنگ جهانی دوم دانشمندان مشهور اروپا، جذب آمریکا شده بودند و باعث جهش علمی این کشور شدند؛ اما به دلیل مخالف بودن با سیاست های امریکا در قبال ایران، تمایلی به تحصیل در آنجا نداشتم. این شد که در فرانسه مشغول به تحصیل شدم اما بعد از مدتی متوجه شدم که درآنجا بیشتر در مورد روانکاوی و تئوری های آن بحث می شود که به نظر من در این مقوله پارامترهایی که قابلیت آزمایش دارند در تحقیق ها به کار نمی رود و به خاطر محدودیت های زیاد موجود در این زمینه تصمیم گرفتم در کانادا ادامه تحصیل بدهم.
سال 54 به کانادا رفتم اما به مدت یک سال در دانشگاه هایی که می رفتم اعتصاب می شد و نتیجتا از اوایل سال 56 تا دوسال بعد، یعنی سال 58 مشغول به تحصیل در مقطع فوق لیسانس شدم.
تز شما در چه مورد بود؟
تز من در رابطه با ارتباطات غیر کلامی در بیماران اسکیزوفرنی بود. در سال 1974 یکی از تحقیقات نشان داد که اسکیزوفرنی ها از ارتباطات چشمی با انسان ها، قدری گریز دارند اما نسبت به حیوانات این حالت رخ نمی دهد.مثلا در مقابل یک آکواریوم ماهی.
در این مورد بنده عقیده داشتم که باید عضو بینایی را مورد بررسی کامل قرار داد تا مشخص شود که آیا مشکل جنبه ی جسمانی دارد یا روانی؟
من اولین کسی بودم که در این زمینه تحقیق انجام می داد، به همین خاطر تحقیق را بر تعداد برابری از افراد عادی و اسکیزوفرنی انجام دادم و از بین 500 نفر به روش غربالی حدود 70 تا 80 نفر انتخاب کردم و بعد از مصاحبه با این افراد و بررسی تناوب نگاه آنها فهمیدم که خانم های اسکیزوفرنی به نسبت افراد عادی و مردهای اسکیزوفرنی نگاه ثابت تری دارند. نتیجه تحقیق به صورت طبقه بندی اینگونه بود که خانم های اسکیزوفرنی بالاترین ثبات نگاه را داشتند و بعد از آنها به ترتیب مردهای عادی، خانم های عادی و مردهای اسکیزوفرنی قرار داشتند.
بعدها نتایج تحقیقم را به صورت مقاله ای به زبان فرانسه ارائه دادم.
مقاله در چه ژورنالی به چاپ رسید؟
La Revue Québécoise de Psychologie
در چه سالی؟
گفتند سال 1980 بود. اگر مقاله را ملاحظه کنید قبل از اسم من، اسم پروفسور لویی هانری بوون Louis-Henri Boivin آمده است.آن زمان بنده آشنایی چندانی با نحوه انتشار مقاله نداشتم و ایشان گفتن سعی می کنند که مقاله من را به چاپ برسانند! درعین حال بنده مشکلی با این موضوع ندارم. مهم این است که انسان به پیشرفت علم کمک کند. و کما اینکه من هیچ علاقه ای ندارم که اسمم در مقالات نفر اول باشد، بهرحال اینک بنده فول پرفسوری را پشت سر گذاشتم. حتی زمانی که در کار با دانشجویان برای یک مقاله زحمت بیشتری از دانشجو کشیدم اما اسم دانشجو را به عنوان اولین مولف گذاشتم چون به نظرم این کار تشویق خوبی برای دانشجو است. البته اهمیت سسله مراتب علمی و ارائه ی مقالات زیاد برای پیشرفت را منکر نمی شوم.
درهرحال بعد از اخذ فوق لیسانس برای دکتری بالینی شرکت کردم.
اساتید برجسته مقطع لیسانس شما چه کسانی بودند؟
پروفسور ژانل گوتیه Janel Gauthier که رفتارشناس شناخته شده ای بودند و مدتی هم رئیس انجمن روانشناسی کانادا بودند. پروفسور روبرت لادوسور Robert Ladouceur، پروفسور جیمز اورت James Everett در فیزیولوژیک و همچنین دکتر ویلفرید پیلون Wilfrid Pilon که ایشان سوپروایزر تز من بودند که چون در بیمارستان روانی دکتر روبرت آرکانژ Robert Arcangelکه من تحقیقم را درآنجا انجام دادم کار می کردند ایشان را انتخاب کردم؛ این بیمارستان بزرگترین بیمارستان شمال شرق کانادا بود.که حدود سه هزار بیمار روانی آنجا بستری بود که البته کم کم افراد به مراکز خاصی فرستاده شدند تا بیمارستان کم جمعیت تر شود. این مراکز به افراد کمک می کرد تا راحت تر به اجتماع برگردند؛ چون بعضی افراد 30-40 سال در بیمارستان روانی بستری بودند. درست مثل فردی که به 40 سال حبس محکوم شود.
در سال 1979 علاقمند شدم که در مورد آینده بشر در سفرهای کیهانی به خصوص در انزوا فضا و تغییراتی که در سیستم اعصاب و خلق و خوی افراد در معرض میدان های مغناطیسی متفاوت با فرکانس های بسیار بالاتر از میدان مغناطیسی زمین در حالت ایستایی به وجود می آید، بدانم. که همین امر باعث شد به مطالعه فیزیک به خصوص فیزیک سیال بپردازم. که طی این مطالعات به این فرضیه رسیدم که اگر از نقطه ای از منظومه شمسی بگذریم به جایی خواهیم رسید که میدان مغناطیسی به حدی شدت خواهد گرفت که باعث هلاکت انسان می شود. بعد از طرح این فرضیه تصمیم گرفتم در تحقیقم نوآوری داشته باشم و در این مورد تحقیق کنم.
این تحقیق، یک تحقیق بین رشته ای، بین فیزیک سیالات و روانشناسی بود؟
بله. به طوری که استاد راهنمای دوم بنده یک فیزیکدان سوئدی بود که کانادایی شده بود.
اسم ایشان چه بود؟
پروفسور موریس سگن Maurice Séguin انسان بسیار متواضع و وارسته ای بود و تمام زندگی خود را وقف علم کرد. و در نهایت حدود 8 سال پیش به خاطر تحقیقی در افریقا دچار مالاریا شد و از دنیا رفت.
درچه سالی از دنیا رفتند؟
حدود 7 یا 8 سال پیش بود.
استاد راهنمای من پروفسورهوبرت لافورژ Hubert Laforgeبود. تحصیلات دانشگاهی پرفسورلافورژ ابتدا ریاضیات بود و بعد به روانشناسی علاقمند می شوند و این رشته را ادامه می دهند. درحال حاضر ایشان یکی از چهره های برتر شناخته شده در کانادا مخصوصا در ایالت کبک هستند. ایشان در آن زمان به من این امکان را دادند که در آزمایشگاهشان روی موضوع تحقیقم کار کنم. موضوع مورد مطالعه من مغناطیس ایستایی بود. زمین دارای این مغناطیس است که از تشعشعات خورشیدی تغذیه می شود به عبارتی سیالات خورشیدی که دارای شارژ هستند وقتی از کمربندی های ون اَلن Van Allenعبور می کنند از شمال مغناطیسی وارد زمین می شوند. در نقاط مختلف زمین میدان مغناطیسی متفاوت است، مثلا ممکن است اینجا 56/0 ، در قطب مغناطیسی شمال صفر و در ریو دو ژانیرو 20/0 یا 25/0 باشد.
یکی از نتایج به دست آمده این است که میکرو اوندها (microonde)که وسائل برقی هستند میدان مغناطیسی شدیدی ایجاد می کنند که در واقع در دنیای کنونی با توجه به پیشرفت تکنولوژی میدان های مغناطیسی زیادی وجود دارد که روی ما اثر می گذاردکه اگر از حد مشخصی بیشتر شود واریانس سلولی را مختل می کند. به دلیل اهمیت این موضوع باید مطالعه در این رابطه زیاد شود اما متاسفانه مثلا در غرب شرکت های عظیم تولید کننده برق نه تنها جلوی پیشرفت اینگونه تحقیقات را می گیرند بلکه به کسانی پول می دهند تا خلاف واقعیت را ثابت کنند!!
بنده به مدت 18 ماه بدون هیچ تعطیلاتی در آزمایشگاه، موش های سوسالمینوز را که کوچک هستند و همه به اصطلاح از یک شکم بودند را مورد بررسی قرار دادم. به طوری که آنها را در معرض میدان مغناطیسی قرار می دادم و تغییرات سیستم فیزیولوژیک آنها را بررسی می کردم.
در این مطالعه توسط کپیلرز از گوشه چشم موش ها خون می گرفتیم و با استفاده از استروئیدی که بدن آنها ایجاد میکرد سطح استرس آنها را اندازه گیری می کردیم. همچنین وزن و مقدار غذا و فضولات آنها را مورد اندازه گیری قرار می دادیم و گزارشات به صورت روزانه ثبت می شد.
موشها در مکانی فاقد هیچ فاکتور مزاحم استرس زا 12 ساعت در روشنایی و 12 ساعت در تاریکی بودند. و بررسی آنها پس از 18 ماه به دو کشف علمی مهم انجامیدکه من در تز دکتری آنها را مطرح نمودم.
اولین مورد اثبات استرس زا بودن میدان مغناطیسی بود که هدف من از طرح این مسئله تبعات روانی استرس های سفرهای کیهانی بود. سپس بررسی کردم که تا چه حد می شود اثر از min به maxبرسد.
بنده اولین نفری بودم که استرس زا بودن میدان مغناطیسی را با پیاده کردن مدل سه جانبی پرفسور هانس سلیه Hans Selye که پدر تئوری استرس نامیده شده مطرح کردم.
در قرن بیستم در غرب هیچ کس به اندازه پرفسور هانس سلیه دکور علمی نداشت. و خوشبختانه بنده افتخار شاگردی ایشان که یک اتریشی الاصل بود را دارم.
دکور علمی به چه معناست؟
نشان ها و جوایزی که به ایشان اعطا شده است و همچنین شناختی که جوامع مختلف از ایشان داشتند را دکور علمی می گویند.
ایشان بود که برای اولین بار کلمه استرس را به معنای واقعی در3 منحنیalarm، resistance و exhaustion نشان داد. در منحنی alarm شوک و آنتی شوک وجود دارد. مثلا فرض کنید با همین لباس ها به یکباره دمای اتاق منفی 40 درجه شود، در این شرایط شوکی به ما وارد می شود که باعث عکس العمل بدن هم از نظر هورمونی و هم مواد انرژی زای داخل کبد انسان می شود تا ما بتوانیم دمای 37 درجه بدن را حفظ کنیم. اما پس از مدتی بدن این امکان را ندارد و تقریبا به حالت کما می رود اما باز هم بدن در حال مقاومت است ولی در نهایت سرما پیروز می شود. گاهی بعضی استرس ها نیز فرآیند بدن را دچار تغییر می کنند به عنوان مثال فرض کنید فردی در یک لحظه 10 یا 100 میلیون دلار از دست می دهد، تفکر فرد نسبت به این حادثه به صورت اطلاعات عصبی از طریق نیم کره های مغز به هیپوتالاموس رفته و هیپوتالاموس اطلاعات را به غده هیپوفیز ارسال می کند و غده هیپوفیز، هورمون A.C.T.H را آزاد می کند که این هورمون از طریق خون به غده فوق کلیوی می رسد و سطح آدرنالین را بالا می برد که بلافاصله ضربان قلب افزایش پیدا می کند که اگر این افزایش ضربان از حدی بالاتر رود قلب توانایی خود را از دست می دهد و یا ممکن است یک آمبولی در یکی از کرونرها ایجاد شود و منجر به مرگ ناگهانی فرد یا همان سکته قلبی شود.
و اما کشف دوم این بود که یک ارگانیزم تا چه درجه ای از میدان مغناطیسی را تحمل می کند و سپس به صورت فلاتی در می آید. برای ادامه این تحقیق باید در شرایطی که فضانوردان قرار می گیرند کار را ادامه داد.
درچه سالی مقطع دکتری را به پایان رساندید؟
زمستان سال 1362. منتها به خاطر آن 18 ماه که برای تز دکتری از آزمایشگاه دور نشدم، دکتری را در سه سال و نیم تمام کردم که این خود رکوردی در دانشگاه بود، چون بودند افرادی که 4 سال نیز برای آنها کافی نبود چون تز واقعا زمان بر بود.
در آن زمان اولین قسمت این تحقیق را در Psychology Today به چاپ رساندم، البته راپورت هایی هم در لابراتوار داشتیم که در آنها اسم پرفسور لافورژ به عنوان مولف اول، من به عنوان مولف دوم و مرحوم پرفسور سگن به عنوان مولف سوم نوشته می شد.
بعد از چاپ قسمت اول تحقیق از ناسا با بنده تماس گرفتند و دعوت به کار کردند. اما با وجود اینکه همزمان با تحقیق در مورد تز دکتری، دوره فوق دکتری را در انستیتو مموریال اَلن Memorial Allen که قسمتی از بیمارستان ویکتوریا که یک بیمارستان دانشگاهی باMcGill بــــود در قســمت cognitive behaviorist therapy یا درمان شناخت رفتاری گذرانده بودم و کاری نداشتم، شوق برگشت به ایران انقلابی و در خدمت پدر و مادر بودن باعث شد که دعوت به همکاری ناسا را رد کنم و برای تدریس به دانشگاه فردوسی بیایم.
درچه سالی به ایران بازگشتید؟
1364.
لطفا در مورد کشف دوم تز دکتری توضیح بیشتری بدهید.
کشف اول که در واقع استرس زا بودن میدان مغناطیسی بود و کشف دوم این بود که فرکانس میدان مغناطیسی تا یک درجه ای حداکثر اثرگذار است و بعد از آن اثری از این نوسانات وجود ندارد.
به همین خاطر بهتر است در سفرهای کیهانی امکاناتی برای خنثی کردن فرکانس میدان مغناطیسی تا آخرین درجه ی اثرگذاری آن به کار ببریم یا فضانورد در موقعیتی قرار بگیرد که مشابه فرکانس میدان مغناطیسی بر روی زمین باشد.
مقطع فوق دکتری را دقیقا در چه سال هایی گذراندید؟
سالاهای 1361 تا 1362.
گرایش تحصیلی این مقطع چه بود؟
هم در سطح نظری و هم در سطح عملی روان درمانی شناختی رفتاری بود.
در مقاطع دکتری و فوق دکتری به کدام یک از مکاتب روانشناسی گرایش داشتید و برآن کار کردید؟
روانشناسی یادگیری اجتماعی. بنیانگذار این مکتب پرفسور آلبرت بندورا یک کانادایی الاصل بود که از ابتدا در دانشگاه استنفورد تدریس می کرد و درحال حاضر نیز با توجه به کهولت سن در همان دانشگاه مشغول به فعالیت است.
ایشان یادگیری از طریق نگاه کردن و تقلید را به مبحث رفتارگرایان اضافه کردند، در واقع کار تولمن را ادامه دادند.
در رفتارگرایی فقط دو مورد محرک و پاسخ (SR) وجود دارد اما تولمن با تحقیقاتی که بر موشها انجام داد متوجه شد SR صد در صد نیست و عاملی به اسم O نیز بین S و R وجود دارد. که این تحقیقات باعث به وجود آمدن زمینه شناختی به مباحث رفتارگرایان شد.که البته مورد انتقاد و بی توجهی افراد قرار گرفت.
به عبارتی بعد از reciprocal determination، ( شخص) Person، سپس B ،Behavior، سپس E ،Environmentو در نهایت S ،Situationقرار داد.
تا سال 1969 این نظریه وجود داشت که اگر فرد فکری کند و سپس یک عملی انجام دهد، عمل او بر محیط اثر می گذارد. ایشان حالت عکس قضیه را هم ثابت کردند و گفتند عملی که ناشی از فکری است این فکر خود منجر به یک عمل می شود و عمل هم روی این فکر تاثیر می گذارد که به این قضیه Reciprocal Determination می گویند. به عبارتی فکر و عمل متقابلا برهم اثرگذار هستند.
تکمیل این مثلث توسط او نتایج علمی زیادی به بار آورد و همچنین به روانشناسان کمک کرد که عامل معرفت را در این رشته وارد کنند. که عامل معرفت در روانشناسی اسلامی نیز بسیار کاربردی است و بسیاری از استنباط ها از طریق معرفت اسلامی انجام می شود. که این نشان می دهد علم محدودیت ندارد و برای همه زمینه ها است.
نتیجه ای که این حرکات داشت باعث شد روانکاوی به شدت تضعیف شود و حتی با داشتن ایده های جدید به دلیل کمبود زمان به تعداد مقالات چاپ شده در زمینه شناختی رفتاری نرسند.هرچند که زمینه تحقیقاتی آنها نیز مسئله یادگیری یا به اصطلاح بعد تقلیدی یا بعد اجتماعی انسان هاست.
با توجه به نکاتی که گفته شد می توان اظهار کرد که خدمات مشاوره و روان درمانی نسبت به گذشته پیشرفت کرده است و از زمان راجرز که مراجع محوری شکل گرفت حتی در علم طب نیز توجه سمت بیمار است نه دکتر. به همین خاطر دکتر قبل از نسخه نوشتن باید اعتمادسازی کند.
البته هنوز هم هستند کسانی که با بیمار اینگونه رفتار نمی کنند که بنده آنها را دعوت می کنم که به مسئله بیمار محوری توجه بیشتری نمایند.
زمانی که یک بیمار به ما مراجعه می کند اولین قدم را برای حل مشکل خود برمی دارد و ما تجارب خود را در اختیار مراجع قرار می دهیم که اگر این کار به خوبی انجام شود اعتمادسازی شکل می گیرد و بعد از آن خدمت راحت تر می شود.
مثلا بنده بین ملاقات هایی که با مراجعینم دارم برای آنها تکالیفی معین می کنم که انجام بدهند و از کم و کیف کار از آنها سوال می کنم. اگر ببینم مراجع در پاسخ تعلل می کند اینجا تقصیر از من است که نتوانستم اعتمادش را آنطور که باید جلب کنم. چون هیچ وقت مراجع نباید تحت سوال قرار بگیرد و مشکل از کسی است که خدمت می کند.
درمانگر و بیمار مثل دو شریک یا دو مسافر با یکدیگر از نقطه ای به نقطه ی دیگر می روند و باید به یکدیگر کمک کنند و از هم مراقبت کنند تا به هدف برسند. البته هرکدام مستقل به سوی هدف گام برمی دارند اما برای حل مسئله بهم کمک می کنند.
به نظر من، اگر طبق اصولی که خداوند در سوره والعصر برای خارج شدن از ضرر (لفی خسر) آورده عمل کنیم به هیچ مشکلی برنخواهیم خورد. یعنی طبق آیه الذین امنو و عمل الصالحات ایمان را محدود به شناخت نکنیم و عمل صالح نیز انجام دهیم که این همان علم شناختی رفتاری است و در آیات و تواصو بالحق و تواصو بالصبر در یک بعد therapeutic یا درمانی به این معناست که حتی با مشکل ترین و سخت ترین مراجع نیز به مشکلی برنخواهیم خورد اگر صبوری کنیم. فاصبر ان الله مع الصابرین.
اگر موافق باشید برگردیم به دوران کودکی شما، نقش والدین و برادر بزرگترتان در روند رشد فکری و تربیت شما چه بود؟
ما 6 برادر و 3 خواهر بودیم که بنده آخرین پسر و فرزند ماقبل آخر هستم. برای من برادران بزرگترم در طی کردن مراتب علمی الگوی بسیار خوبی بودند. و باعث می شدند که من حتی روی احساسات خودم نیز تفکر کنم مثلا در 4-5 سالگی که برای بازی با بچه های عمویم به خانه آنها می رفتم در کوچه سگی بود که گاهی اوقات از پشت در به سمت من پارس می کرد و گاهی اینکار را انجام نمی داد. که این امر باعث شد من به فکر فرو روم که چرا بعضی از روزها سگ پارس نمی کند .بعد با خودم فکر کردم روزهایی که سگ پارس می کند من به چه چیزی فکر میکنم؟ و متوجه شدم روزهایی که می خواستم با شیطنت سر به سرش بگذارم پارس می کرد و برعکس روزهایی که بدون تفکرات منفی بودم یا مثبت اندیشی داشتم، پارس نمی کرد!
جالب است که من در آن سن این چیزها را درک می کردم و آن سگ برای من درس بزرگی شد. اگر بخواهم ادامه بدهم، در 7 سالگی روزی در حیاط نشسته بودم و به آب دادن حیاط توسط کارگرها نگاه می کردم که یک مرتبه دخترجوانی با موهای ژولیده به منزل ما آمد. که بعدا فهمیدم به همراه برادر و پدرش به جایی به اسم بوآ که در اصطلاح «خواجه در آب» گفته می شود برای شفا می رفت. چون مردم اعتقاد داشتند که این آب شفا بخش است.
این دختر کنار من نشست و چون نزدیک ظهر بود بنده به این خانم گفتم بفرمایید منزل حتما غذایی برای ناهار هست. اما ایشان گفتند ناهار لازم نیست من الان همینجا یک ناهار درست می کنم. ایشان رفت چند تا برگ از درخت توت آورد و گفت اینها بشقاب های ما هستند و بعد برگ درخت سیب و چند گل را به عنوان خورش جلوی من گذاشت و گفت بفرمایید بخورید.
من که بسیار کنجکاو شده بودم گفتم شوخی می کنید؟ و ایشان گفتند خیر. و من گفتم مگر دیوانه شدی؟
و ایشان به زبان ترکی گفتند ای آقاجان شما هم مثل همه به من گفتی دیوانه!
این حرف خیلی روی من تاثیر گذاشت و باعث شد با همان اندک سوادی که داشتم- چون من از 6 سالگی به مدرسه رفته بودم- به پدرم بگویم که اجازه دهند آخر نامه ای که به پرفسور (برادر بزرگترم) می فرستادند چند خطی بنویسم. هنوز نمیتوانستم درست جمله بندی کنم به همین دلیل پدرم جملاتم را اصلاح کردند.
آن موقع پرفسور دانشجوی طب در لوزان سوئیس بودند و من از ایشان پرسیدم که چنین فردی با این مشخصات چه مشکلی دارد؟ ضمن اینکه همه او را دیوانه می دانند. و ایشان در پاسخ گفتند به احتمال زیاد بیمار روانی است. و از باب طب توضیحاتی داده بودند که من فکر کردم یک تومور مغزی است که اگر خارج شود بهبود می یابد. که البته این استنباط اشتباه بود. اما این قضیه باعث شد که من تصمیم بگیرم جراح مغز شوم.
زمانی که میخواستم کنکور بدهم هنوز کنکور سراسری نبود و هر دانشگاهی امتحان ورودی داشت. بنده در امتحان دانشگاه پهلوی شیراز شرکت کردم که بعد از مشخص شدن نتایج متوجه شدم که بنده را رد کرده بودند. این درحالی بود که نمره من از نمره سال پیش شاگرد اول طب در این دانشگاه بالاتر بود. اما علتی که داشت این بود که سال قبل تظاهراتی در دانشگاه راه افتاده بود و چند نفر از جمله یک بچه مشهدی توسط سربازان کشته شده بودند.
این اتفاق در چه سالی رخ داده بود؟
این اتفاق در سال 47 رخ داده بود و بنده سال 48 امتحان داده بودم.
بعد از رد شدن در این دانشگاه، زمانی که رشته روانشناسی در دانشگاه فردوسی ایجاد شد من با شناخت و دانشی که داشتم فهمیدم که این رشته، همان رشته ای است که باید بخوانم و این شد که در امتحان دانشگاه شرکت کردم و قبول شدم. درکل زمینه تمام اقدامات علمی من همان 7 سالگی است!
شغل پدر شما چه بود؟
پدرم معلم بودند. البته سواد ایشان در حد 6 کلاس قدیم بود چون تنها جایی که می شد ادامه تحصیل بدهند دارالفنون تهران بود که از چکنه تا آنجا با کاروان 40 روز راه بود و چون پدرم پسر ارشد خانواده بودند برای پدربزرگم سخت بود که ایشان راه دور بروند.
برادر بزرگتان، جناب پرفسور در دوران تحصیل دبستان و دبیرستان شما خارج از کشور بودند؟
بنده چهار ماهه بودم که ایشان برای ادامه تحصیل به سوئیس رفتند. ایشان تمام دوران تحصیل مقام اول داشتند و در زمان کنکور به اصرار یکی از هم کلاسی های دبیرستانشان در کنکور اعزام دانشجو به خارج شرکت کردند و قبول شدند. این درحالی بود که در رشته طب دانشگاه تهران نیز قبول شده بودند.
آن زمان در وسع خانواده ما نبود که از نظر مالی تحصیل ایشان را در خارج تامین کنیم اما به لطف نمرات بالا، دولت ایشان را بورس کرد. این شد که از سوئیس دیپلم طب خود را گرفتند و پس از آن برای خواندن جراحی عمومی به آمریکا رفتند و چهارسال بعد تخصص جراحی قلب و ریه را به دست آوردند.
شما چه سالی ازدواج کردید؟
سال 1364.
چند فرزند دارید؟
خانم من ایرانی هستند و من از ایشان 3 پسر دارم.
پسران شما در چه رشته هایی تحصیل کردند؟
پسر ارشدم در رشته حقوق سیاسی با تخصص سیاست در خاورمیانه تحصیل کرده است. که اتفاقا یک سال و یک ماه قبل از توافق هسته ای ایران، ایشان تز کارشناسی ارشد خود را در مورد همین توافق نوشتند و نظرشان این بود که این توافق علاوه بر ایران و آمریکا، به نفع جهان است.
تحصیلات دو فرزند دیگر شما چه می باشد؟
پسر دومم سال ماقبل آخر رشته طب در آمریکا هستند و پسر سومم سال اول biomedical science در تورنتو هستند و تصمیم دارند بعد از این در رشته طب مشغول به تحصیل شوند.
اولین کتابی که در دوران کودکی مطالعه کردید چه بود؟
اولین کتاب درسی که کتاب اول ابتدایی بود اما اولین آشنایی من با کتاب در سن چهارسالگی و در مکتبی در چکنه بود. کتاب آسمانی قرآن.
زمانی که میخواستم ایران را ترک کنم، مرحوم پدرم قرآنی به بنده اهدا کردند که همراه با نوشته ای با این مضمون بود: «ولقد نظرت فما وجدت هدیتا عهدی علیک الی مصحف الصالح. نور چشمم محمدرضا، امیدوارم با نگاهی که هر روز تغییر خواهد کرد قرآن را مطالعه کنید و در مباحث آن تفکر کنید». بنده هنوز این قرآن را دارم و تلاش کردم که به این سخن پدرم عمل کنم و هربار که قرآن را مطالعه می کنم استنباط جدیدتری به دست می آورم. ولی متاسفانه هیچگاه در حضور مفسری نبودم که این استنباط ها را عمیق تر کنم اما بدون اینکه بخواهم ادعایی کنم می توانم بگویم هربار قرآن خواندم دریچه ای جدید به رویم باز شده است.در بین سوره های قرآن، به سوره ی «والعصر» علاقه بسیاری زیادی دارم. در هیچ یک از مکاتب مختلف روانشناسی چیزی مانند «قسم به زمان» نیست که محدود به زمان نباشد و همچنین آیه «انا الانسان لفی خسر» به قدری تکلیف بنده را در زندگی ساده و روشن کرده است که به ندرت پیش می آید که از کسی ناراحت شوم یا کسی را مورد قضاوت قرار دهم. و آن چهار اصلی که خدمت شما عرض کردم بهترین راهنمای من در زندگی بودند.
چه کتابی از بین متفکرین روانشناسی یا رشته های دیگر بیشترین تاثیر را روی شما گذاشت؟
در مورد مکاتب روانشناسی، بنده به نظریات مربوط به «شخصیت» علاقمند هستم و آنها را تدریس می کنم و زمانی که در حال تدریس این نظریات یا روانکاوی یونگ هستم دانشجویی که بنده را نمی شناسد خیال می کند من شاگرد خود فروید هستم!
وظیفه ی من به عنوان استاد، هدایت درست دانشجو است، که به چه صورتی به تئوری ها و نظریات نگاه کند و یادگیری علم برایش ساده شود.
در کل دیدگاه های روانشناسی موجود که بیش از 50 مکتب مختلف می باشد همه بر شخصیت متمرکز شده اند. تاجایی که گوردون آلپورت با وجود اینکه مکتب خاص خودش را داشته است اظهار می کند که شخصیت مهمترین کلمه ی به کار رفته در روانشناسی است که هنوز هیچ معنا و تعریف دقیقی از آن ارائه نشده است.
اما برخلاف مکاتب روانشناسی سوره والعصر با چنان قاطعیت و وضوحی اصول زندگی را بیان می کند که هیچ حرفی در آن وارد نیست!
بعد از قرآن تاثیرگذار ترین کتابی که خواندید چه بود؟
بنده به کتاب های عرفانی علاقه ی خاصی دارم. مثلا کتاب لیلی و مجنون نظامی که مفاهیم قابل تامل زیادی دارد. به نظر بنده باید هرچیزی را فهمید.
همیشه به دانشجویان تذکر می دهم که سعی کنید مفاهیم را درک کنید. حفظ کردن تئوری یا نظریه مهم نیست بلکه باید بفهمید کلمه به کلمه ی آن چه مفهومی دارد. چون زمانی که بفهمید یاد گرفتن آن ساده می شود.
در علوم شناختی 5یا6 قلمرو وجود دارد که در این زمینه مولوی شعری دارد که حواس پنجگانه را زمینه ساز یادگیری در مغز انسان معرفی می کند درست مثل اینکه ایشان در مورد علم سایبرنتیک و رایانه ای صحبت می کند!
یکی از اشعار مولوی که روی بنده تاثیر زیادی گذاشته است قضیه ملاقات موسی با چوپان است.که نزدیکی خداوند به بنده اش را به نمایش می گذارد و این در واقع همان عشقی الهی است که در وجود انسان به ودیعه نهاده شده است. درکل بنده قصد داشتم با توجه به این نکات عرض کنم که فکر و ذهن من با آیه «ان الانسان لفی خسر» راحت شده است و هیچ گرد و غباری اطراف آن نیست.در این سوره به جز شروطی که قبلا توضیح دادم، چهار شرط برای انسان سازی نیز ذکر شده است.
این چهار شرط، چه شروطی هستند؟
در این سوره ذکر شده که فردی که ایمان آورده است باید عمل صالح انجام دهد و دیگران را به حق و صبر رهنمود سازد. اینها اصولی هستند که بنده حتی با مراجعین مسیحی نیز رعایت می کنم و نه فقط از بُعد دینی، البته باید بگویم که آنها نیز مذهبی بودند. بنده خودم 4 بار انجیل ها را مطالعه نمودم چون اعتقاد دارم باید فرهنگ مراجع را شناخت و رعایت کرد. مثلا حتی اگر شخصی از بلوچستان به من مراجعه کند به صرف اینکه همه ایرانی هستیم مثل افراد دیگر با او رفتار نمی کنم و اولین کارم شناخت در مورد فرهنگ بلوچ است تا متوجه شوم که بلوچی ها چه افرادی هستند و به چه مسائلی توجه دارند. به همین خاطر است که همیشه به دانشجویانم توصیه میکنم که علاوه بر زبان فارسی، کردی و ترکی نیز یاد بگیرند چون اینکار ارتباط با ترک و کرد زبانان را بسیار عمیق می کند و باعث حفظ وحدت بین قومیت ها می شود.
آیا شما خود را یک فرد خوشبخت قلمداد میکنید؟
خوشبختی کافی نیست!
آیا سعادتمند مفهوم جامع تر و مناسب تری است؟
بنده از اینکه خداوند عنایت فرموده و مرا خلق کرده است لذت می برم. چون به نظر من هر ثانیه ی این خلقت معجزه است. و موجودیت بنده حقیر به عنوان یک انسان، «هذا من فضل ربی» است که موجب احساس خوشبختی و حتی فراتر از آن می شود. البته این حرف به این معنا نیست که در زندگی من بالا و پایین وجود ندارد.خیر، من دو عزیز از دست داده ام و واضح است که از دست دادن عزیز، خلق و خویی انسان را بهم می ریزد اما در زمان شنیدن فوت مادر و پدرم اولین جوابی که دادم «الحمدالله» بود. الحمدالله که چنین پدر و مادری داشتم و الان به سوی خدا بازگشتند.«قولو انا الله و انا الیه راجعون». این آیات به انسان آرامش می دهد.
به نظر بنده اگر ما از نعمات الهی در دنیا به نحو احسن استفاده نکنیم، در آخرت، نعمتی نخواهیم داشت و اگر از این نعمات خوب استفاده کردیم آن دنیا پاداش بیشتری خواهیم گرفت.
بسیار سپاسگزارم که برای ما و پاسخ به سوالات ما وقت گذاشتید.
خواهش میکنم. بنده هم از شما متشکرم.

درباره نویسنده

در مورد این مطلب نظر دهید