اقتصاد و فرهنگ، دو بال در کنار هم گفت و گو با دکتر علیرضا نبی، فعال عرصه اقتصادی و فرهنگی

نوشته شده توسط
بهمن 5, 1395
399 بازدید
0 نظر

مصاحبه کننده : سید علیرضا واعظ موسوی

 بسم الله الرحمن الرحیم
در خدمت یکی از فعالان اقتصادی و فرهنگی کشور عزیزمان هستیم که با تلاش و پشتکار توانستند مجموعه ای فعال در زمینه اقتصادی را پایه ریزی و مدیریت نمایند و همچنین به عنوان مدرس عرصه ی خانواده فعال هستند، جناب آقای دکتر علیرضا نبی. عرض سلام دارم خدمت شما. لطفاً با معرفی خود و پیشینه خانوادگیتان برای خوانندگان ماهنامه خانواده خوشبخت،سخن را آغاز فرمایید.
– بسم الله الرحمن الرحیم
من هم سلام می کنم خدمت شما. از اینکه هر وسیله ای می تواند ارتباط بین من و مخاطب را برقرار بکند، خدا را شاکرم. احساس می کنم، مطلبی که خواننده محترم می خواند، یک پل ارتباطی است که مخاطب می تواند از آن استفاده بکند، شاید گفتن این مسائل و معرفی من، معرفی بنده نباشد، بلکه معرفی یک تفکر باشد، یک اندیشه و تلاش باشد. از این بابت خیلی می پسندم که خودم را معرفی می کنم. اما از اینکه فقط بخواهم خودم را معرفی بکنم تا بیشتر شناخته شوم، اصلا نمی پسندم.
ولی از اینکه بگویم، نقش مادر و پدر در زندگی من چگونه بود، تلاش در زندگی چه نقشی دارد، نقش همسر چگونه است و… همه و همه موجب معرفی افکار بنده می شود.
پس، از این منظر که این گفت و گو معرفی «علیرضا نبی» نیست، بلکه معرفی یک ایرانی است که هر خواننده ای می تواند اسم خود را بجای اسم من بگذارد: من علیرضا نبی هستم، متولد 9 شهریور 1347در مشهد. خانواده من اصالتاً از یکی از روستاهای تربت حیدریه هستند و در فقر زیاد زندگی می کردند. حدود 10 بچه بودیم که 3 نفر به جهت بیماری های زمانه فوت کردند و 7 نفر ماندیم.
خانواده پر جمعیت بود و همه ی اعضای خانواده مصرف کننده بودند و پدر کار می کرد، این شد که خانواده برای ارتقاء زندگی به مشهد مهاجرت کرد، که من تنها فرزند متولد شده در مشهد هستم.
اگر چه ما در فقر زیادی بودیم و امکانات کمی داشتیم، اما رابطه پدر و مادر اینقدر عاشقانه بود که فرزندان را هم عاشق بار آورد. فرزندانی که همیشه فکر می کردند در خانواده باید باری را بردارند.
مادر در عین اینکه ما فقیر بودیم، برای همسایه ها، رفتگرها و نیازمندان محله غذا کنار می گذاشت، ایشان یک جمله داشت «به فکر دیگران باشید تا خدا به فکر شما باشه» اینطور بود که ایشان ما را بزرگ کرد!
الان این جمله یکی از ارکان سخنرانی های من برای مردم است.
انسانی که سواد آکادمیک نداشت، اما سواد آسمانی داشت، در جایی آموزش ندیده بود که چگونه باید با شوهرش صحبت کند، ولی هیچگاه ندیدیم که ایشان، پدر را با اسم مفرد صدا کنند. همیشه لفظ «آقا» را در کنار اسم ایشان می گذاشت. یعنی ایشان را «آقا ایوب» صدا می کرد و بعدا هم که پدر به مکه رفتند، لفظ «حاج آقا» هم اضافه شد.
پدر نیز مادر را «فاطمه سلطان» صدا می کرد. و «سلطانی و بزرگی» مادر خانه را به ما یاد می داد. ما بعدها فهمیدیم که اسم شناسنامه ای مادر من، «فاطمه» است و «سلطان» لقبی است که پدرم از زمان ازدواج، برای ایشان بکار می برده است!
سلطانی مادر باعث شده بود که ما حساب کار خود را بکنیم و بدانیم که پدرم هیچگاه عصبانی نمی شود و دست به کمربند نمی برد، مگر زمانی که ما اسم مادر را مفرد صدا کنیم، یا نسبت به دستپخت ایشان اعتراض کنیم یا بخاطر گرسنگی نق بزنیم! من تنها یک مرتبه از او کتک خوردم، آن هم زمانی بود که هنوز مادرم سر سفره ننشسته بود که من مشغول خوردن غذا شدم!
تمام این نکات که امروز من به عنوان کارشناس امور خانواده، در حال تدریس هستم، می بینم که این عزیزان دکترهای واقعی بودند که دارای سواد اجتماعی بودند و آموزش های لازم را به صورت عملی انجام می دادند.
مادرم به ما نشان داد و یاد داد که یک زن در زمانی که همسرش خسته و کوفته از سرکار به خانه می آید، باید خودآرایی کند. مادر همیشه روسری خود را عوض می کرد و بهترین لباس ها و زیورهایش را استفاده می کرد. و می دانست اینها باعث می شود که خستگی مرد رفع شود.
پدرم به من آموخت که مرد باید وقتی به خانه می آید دستانش پر باشد و درب را با پهلو باز کند!! و نباید خستگی ها را به خانه بیاورد و وقتی وارد خانه می شود باید به نوعی رفتار کند که انگار روز خوبی را سپری کرده است!
– وقتی با پدرم سوار دوچرخه بودیم و به سر کار می رفتیم، جمله زیبایی به من می گفت: «زن مثل گل می مونه» و نکات تربیتی دیگری را در این مسیر به سوی محل کار به من آموزش می داد. ایشان می گفتند: «تو را با پول امام حسین(ع) بزرگ می‌کنم، باید وقتی بزرگ شدی در خدمت حضرت(ع) باشی.»
ایشان عامل بود به آموزش هایی که می گفت. من هیچگاه خلافی در رفتار ایشان ندیدم. بر خلاف ما که خیلی خوب آموزش می دهیم و نسخه می دهیم، ولی عامل نیستیم و همین موجب عدم اثر گذاری می شود و شکاف بین نسل ها را به وجود می آورد.

 شغل پدر چه بود؟
– پدرم زنجیر مُحرّمی درست می کرد، همه ی ما در عین درس خواندن باید کار هم می کردیم. ما به پدرمان کمک می کردیم و ماحصل کار را در کنار حرم بساط می کردیم.
کار در خانه ی ما ارزش بود، بر خلاف فرهنگی که بر خیلی ها در امروز حاکم است که کار را عار می دانند و فکر می کنند که باید با فکرمان پول در بیاریم. نمی دانم این فکر را کی کرده، چون اصلا علمی نیست. جوامعی که به رشد و شکوفایی رسیدن، با کار و تلاش گروهی بوده، خوب های محصولات را صادر کرده اند و ضعیف ها را مصرف کرده اند، تا به شکوفایی رسیده اند.
کار کردن تا پاسی از شب گذشته، در خانه ما ارزش بود. جوری نبود که خود را با کسی که کار نمی کند، مقایسه کنیم و او را خوشبخت بدانیم، بلکه تفکر بر این بود که: این فرد با کار نکردن، برکت را از کوچه ما می برد و خدا به او رحم کند، داره تنبلی می کنه!

 آیا برخورد های بین والدین شما، به تندی و دعوا هم کشیده می شد؟

– من اصلا دعوای آنها را ندیدم. خانه ما کوچک بود و 2 اتاق داشت، مادر به همراه خواهرم در یک اتاق می خوابیدن و ما مرد ها در یک اتاق می خوابیدیم، با این وجود و کوچکی جا، ما اصلا دعوای این دو را ندیدیم!
بر عکس در جامعه امروز بچه ها عشق ورزی والدین را نمی بینند؛ اینکه پدر با دسته گل وارد خانه شود و با همسرش به زیبایی و با خوش رویی صحبت کند، او را بغل کند، مهربانی کند، از او تعریف کند و… . اینها چیزی هایی بود که پدر انجام می داد و من در دانشگاه پدر آموختم.
امروزه بچه ها دعوای والدین و بد رفتاری های آنها را می بینند. و نسلی که تربیت می شود، خشونت را خوب می آموزد و مهرورزی را کم.
به من، هم محبت را خوب آموختند و هم کار و اهمیت تلاش و البته به من آموختند که باید زندگی دین داری داشته باشیم. این دو عزیز به من آموختند که همه رفتارها و تلاش ها باید در راستای رضای الهی باشد.

 نکته های خاص تربیتی والدین را فرمودید، نکات جالب و قابل توجه دیگری را نیز در مورد شیوه عملی تربیتی آنها بفرمایید.

– فاصله طبقاتی در قبل از انقلاب مثل الان نبود. کسی که فقیر بود، به نان شب محتاج بود و غنی سیگار برگ خود را با اسکناس روشن می کرد! فقیر نه برق داشت و نه یخچال و غنی دارای همه امکانات موجود بود. وقتی خانواده به مشهد مهاجرت کرده بود، والدین سعی می کردند که با اینکه فقیر بودیم، در این شهر هضم نشویم و فرزندان خود را سالم و صحیح نگه دارند. حالا این چگونه ممکن بود:
1- مادرم در نماز به پدرم اقتدا می کرد و با این کار به ما نشان می داد که: پدرتون را قبول دارم به عنوان امام و مدیر خانواده.
2- مادرم جلوی ما از پدر سوالات شرعی می کرد، و این یک آموزش عملی بود. توضیح المسائل در خانه ما بود، اگر چه که هیچکدام سواد نداشتند. عکس مراجع در خانه ما موجود بود. یکبار یکی از برادر ها عکس یک خواننده را از وسط مجله جدا کرده و به دیوار زده بود و پدر وقتی متوجه شد، برادرم را مجبور کرد که عکس را از دیوار بردارد و دیوار را آب بکشد! و گفت که «تو با اینکارت برکت را از این خانه بردی، به حقوق برادرانت تجاوز کردی و آینده خواهرت را به خطر انداختی». دیوار خانه خراب شد، رنگ ها برگشت، ولی اینطور به برادرم فهماند که چه کار زشتی انجام دادی و این فقط چسباندن تصویر نبوده، بلکه کاری کردی که خدا دوست ندارد. برادرم نیز تا یک هفته گرفته و ناراحت بود و خود را مقصر و گناهکار می دانست.
3- پدرم در حین بلند شدن و نشستن می گفت «یا الله»
4- پدرم تقدم در سلام کردن داشت. ایشان همیشه مقید بود که اولین نفر در سلام کردن باشد. مخصوصا به بچه ها سلام می کرد. اما یک نکته جالب اینکه ایشان به خانه خالی هم سلام می کرد، من روزی از ایشان پرسیدم که چرا به خانه خالی سلام می کنید؟ در خانه که کسی نیست؟ ایشان با مهربانی گفتند که چرا فرشتگان خدا هستند و خدا رفتار ما را می بیند. ایشان به ما آموزش داده بودند که خدا همه جا هست و ما را می بیند، از این رو برای ما اتاق خالی، خونه خالی و کوچه خلوت وجود نداشت، چون می دانستیم که خدا ما را می بیند. و به همین خاطر، ما بچه هایی بودیم که آرام بودیم و خطایی نمی کردیم! در حالی که الان می بینیم در ژاپن موبایل هایی اختراع کردند که جی پی اس داره و والدین برای فرزندانشان تهیه می کنند و آنها را در طول روز چک می کنند!
اما اینکه ما خدا را ناظر بر خود بدانیم، یک نحوه کنترل قوی است، برای ما و برای فرزندان ما، وقتی ما مراقب رفتار خود باشیم، با رفتار و گفتار خود، به فرزندان و نسل آینده آموزش می دهیم که چگونه خود را کنترل کنند و اینطور می شود که سلامت به جامعه و افراد وارد می شود: یک نویسنده فکر کند که خدا او را می بیند، کاسب بازار بداند که خدا او را می بیند، جوانی که می خواهد به ناموس مردم نگاه کند، بداند که خدا او را می بیند، فرد جوانی که در اتوبوس و مترو نشسته، بخاطر خدا برای یک فرد مسن از جای خود بلند شود تا او بشیند.
پدرمان به ما می گفت که اگر برای خدا رفتار خود را مراقبت کنید و خوب باشید، خدا هم دست شما را می گیرد و هر چه بخواهید به شما می دهد. در آینده دیدم که این «خدا تو را می بیند» در زندگی مشترک من نیز تاثیر داشت، مثلا اگر از سوی همسرم چیزی می دیدم یا از سوی فرزندان رفتار نامناسب می دیدم، اگر می خواستم رفتار تندی انجام بدهم و داد بزنم، با خود می گفتم: خدا من را می بیند! و این مسئله رفتار مرا کنترل و در نتیجه زندگی ام را رو به رشد برد. این مسئله همانطور که گفتم کنترل کننده رفتار ما در جامعه خواهد بود.
برخی وقت ها می دیدم که پدرم می توانست زنجیر ها را گران تر بفروشد، ولی اینکار را نمی کرد در حالی که در فقر شدید بودیم، گاهی من که کودک بودم از ایشان سوال می کردم که: چرا گران تر نمی فروشید؟ و ایشان می گفت: خدا می داند که قیمت تمام شده ی این چقدر است و من باید در آینده به این خدا جواب بدهم.

 بحث حضور خدا و محوریت او در زندگی را فرمودید، چرا این مسئله امروزه گم شده؟
– شاید بتوان گفت حضور پدر و مادر و باورهاشون در زندگی گم شده، بچه وقتی به دنیا می آید، تحلیلی از خیلی از حوادث ندارد. یک بچه 6 ماهه که از سوسک نمی ترسد، وقتی می بیند که خاله اش جیغ می زند، او نیز از این موجود بدش می آید و رفتارش خاص می شود.
پس تحلیل رفتارهای ما نکات تربیتی دارد. وقتی ما خودمان را از بچه گرفتیم و پلی استیشن به او دادیم، چه چیزی به او یاد داده ایم؟!! او در 2 ساعت بازی کامپیوتری و پلی استیشن فقط آدم کشته! فقط کشته! پس خشونت به او یاد داده ایم. اما اگر در کنار ما و دست در دست ما، در حرم قدم می زد، ما با او حرف می زدیم، به او دعا و بوسیدن ضریح را یاد می دادیم، به او مهرورزی را یاد می دادیم! در قدیم پدر و مادر ها برای فرزندانشان وقت می گذاشتند، تا باورها و ارزش های والا و الهی را درک کنند، الان ما وقت نمی گذاریم، بلکه اتاق خواب او را زیبا می کنیم، تخت خوب می گذاریم، فرش رنگارنگ و چراغ خواب موزیکال برای او می گذاریم.
من به یاد دارم که به جهت اینکه منبع انرژی کمی در خانه داشتیم، همه اتاق ها سرد بود و ما در جایی که کرسی بود جمع می شدیم، الان امکانات موجبات تفرقه بین اعضا خانواده را ایجاد می کند. ما در کنار کرسی گرمای خانواده، انرژی مثبت را جذب می کردیم و پدرم نیز برای ما داستان امامان اطهار را می گفت و ما می خوابیدیم. اما بچه های امروز چه قصه هایی می شنوند؟ تام و جری، موش و گربه ای که مدام دنبال هم می کنند و یکدیگر را می زنند! یا داستان مرد فضایی که به زمین می آیند و انسان ها را می کشد! قصه هایی که موجب تخریب باور های کودکان می شود و باعث می شد واقعیات را از بین ببرد و دنیای مجازی را می سازد.
ما در گذشته می دیدیم که پدرم لقمه در دهان مادر می گذاشت و وقتی ما در مورد چرایی این مسئله سوال می کردیم، ایشان می گفتند که: پیامبر فرموده اند که دست مردی که لقمه در دهان همسرش می گذارد، آتش جهنم را نمی چشد! اما امروز می رویم پیتزا می خوریم و به نام بهداشت، هر کس باید غذای خود را بخورد و اگر هم پدر بخواهد این رفتار و لقمه گرفتن را برای همسر انجام دهد، فرزندان بیگانه هستند و مردم آنقدر نگاه می کنند که مرد از خجالت سرخ می شود!
نحوه ی غذای ما تغییر کرده، غذای خانگی کنار گذاشته شده، غذاهای فراوری شده جای آن را گرفته، فست فود ها موجب شده غذا های بی روح و بی محتوا را مصرف کنیم. وقتی مادرم می خواست غذایی درست کند از پدر می پرسید: حاج آقا چی درست کنم؟ پدرم می گفت: آبگوشت مادری! و این یعنی، غذایی که از روی عشق مادری است!
ولی امروز بچه ها غذا های فراوری شده را در ماکروفر می گذارند!
من ندیدم زمانی را که مادرم غذا درست کند، ولی لب هاش تکان نخورد، بعدها فهمیدم که او آیات قرآن را می خواند و به غذا فوت می کرد!
والدین در گذشته با دعا و طلب خیر کردن برای هم دیگر و برای فرزندانشان آشنا بودند. مادرم پشت سر ما دعا می خواند و ما را به قرآن می سپرد. ولی امروزه والدین از دعا بیگانه اند. خواننده محترم با خود صادق باشید: آیا فرزند خود را از زیر قرآن رد می کنید؟ با صدای بلند او را به خدا می سپارید؟
من می دیدم که والدینم وقتی به مشکلی بر می خوردند، هر دو وضو می گرفتند و نماز می خواندند و دعا می کردند. بعد که کتاب «کاترین پاندر» را خواندم (روانشناسی دعا)، دیدم عجب! مادر من کاترین پاندر بوده! چون می دانسته که دعا جزء است که باید به یک کل پر محتوا و پر قدرت در آسمان وصل می کرد.
وقتی من در امتحان رانندگی قبول نشدم به من گفت: تقصیر من بود مادر که برایت دعا نکردم! وقتی هم که به موفقیتی دست می یافتیم به من می گفت: نماز شکر خواندی؟! یعنی همه چیز باید آسمانی باشد، الان همه چیز زمینی شده؛ در قدیم همه چیز خوشمزه بود، الان همه چیز خوشگل است. طبیعی است که هر رفتاری عارضه خاص خود را دارد، وقتی می خواهی خوشگل زندگی کنی، باید بیشتر کار کنی، بیشتر از خانواده دور باشی و به جهت آسایش خانواده، «آرامش» را از دست بدهی!!

 بعد از رنسانس گریز از دین دیده شد و راه علم گرایی را در پیش گرفتند، در جامعه ایران که دیانت اسلام سخت گیری های مسیحیت را نداشت که مردم را زده کند، چرا با آمدن پیشرفت و توسعه، رنگ دین از زندگی خارج شده است؟
– شاید بتوان گفت که انقلاب را بد معنا کردیم و بد رفتار کردیم. در قبل از انقلاب رنگ بندی های اجتماعی مشخص بود، دیندار، دیندار بود، و لائیک، لائیک بود، اینها با هم اختلاطی نداشتند. اما با بروز انقلاب و شاید رفتارهای نامناسب در حوزه فرهنگی، همه چیز قاطی شد، الان در خانه ی فرد مذهبی هم، ماهواره دیده می شود. افرادی سود جو پیدا شدند و از انقلاب و فرصتی که بود استفاده کردند و به سود جویی افتادند و به اسم دین اقدامات خود را توجیه کردند و بر دین و کشور ضربه زدند و این مسئله یکی از دلایل مهم تغییر باورهای نسل ها شد.
نسل جدید، عمل های کمتری نسبت به شعارها دیدند!
راجرز می گوید: دانش قدرت نیست، عمل قدرت است.
جامعه ما از عمل دور شد و به سوی شعار و حرف پیش رفت. انقلاب را دسته ای انجام دادند و خون ها دادند، ولی اینک کسان دیگری مطالبه دارند و ارث خواه هستند.
شهید دکتر بهشتی می فرمایند: نگویید که انقلاب برای ما چکار کرد؟ شما برای انقلاب چکار کرده اید؟
هر کسی این سوال را از خود بکند که کجای کار را گرفتی؟ چه کاری برای استقلال و آبادانی کرده ای؟
امارات متحده عربی پیشرفت نکرده، در حالی که عده ای با دیدن ساختمان ها و بناها فکر می کنند که آنها پیشرفت کرده اند! در حالی که تباهی فرهنگ و زبان و آداب در این کشور و امثال آن در حال رخ دادن است، از تمام فرهنگ غرب «شب» های آن را گرفته اند نه «روزها » را، یعنی قسمت هرزگی و فساد را و نه علم و تولید.

 پس می فرمایید که کوتاهی اهالی فرهنگ در عرصه فرهنگی و تفسیر نادرست عده ای از بسترهای انقلاب اسلامی، موجب شده که جامعه دچار مشکل فرهنگی شود و گریز نسل های جدید از دیانت و اصالت فرهنگ بومی، رقم بخورد.

– بله. همین که رهبر معظم، سال 1393 را به نام «اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی» نامگذاری کرده اند، به همین مسئله اشاره دارد، یعنی در سالهای گذشته در این دو مسئله ی مهم کوتاهی عمده ای داشته ایم.

 خانواده ی اصیلی، مانند خانواده شما و اَمثال آن که در گذشته زیاد بودند و باعث به بار آمدن فرزندانی سالم می شدند، در زمان رشد صنعتی و تکنولوژیک بعد از انقلاب کجا رفتند؟!! چه شد که ضعف فرهنگی رخ داد؟ چرا این خانواده های موثر و محکم که خود را حفظ می کردند و باعث حفظ جامعه می شدند، دیگر نیستند و یا دیگر تاثیری نمی بینیم؟
– به جهت اینکه که قبل از انقلاب تلویزیون نداشتیم، چون پدرم می گفت تلویزیون را عرق خورها اداره می کنند، ولی وقتی انقلاب شد، پدرم تلویزیون خرید. خب گمان می رفت که باید در یک جامعه اسلامی، نظارت خوبی بر تلویزیون و رسانه باشد، ولی اینطور نشد و کار بجایی رسید که سریال ها و فیلم های سخیفی راهی تلوزیون شد و مورد توجه خانواده ها قرار گرفت! شخصیت های سالمند در تلوزیون به تمسخر گرفته می شدند تا بستر به اصطلاح طنز فراهم شود! پس این رفتار نادرست در رسانه، موجب این تاثیرات منفی فرهنگی شد.

تشکر از توضیحات مفیدتون، در مورد فعالیت اقتصادی خود نیز بفرمایید.
– نوع آموزه های سالم خانواده باعث شد که محورهای مهمی در من شکل بگیرد، یکی اینکه «خدا ناظر رفتار من است» و دیگری اینکه «تلاش ارزش است» و اینکه «چگونه می توان به دیگران و جامعه خدمت کرد» «مراقب باشم که با رفتارم دل کسی را نشکنم». کار را با پدر آغاز کردم، زنجیر ها را می فروختیم، البته در قبل از انقلاب فقط همان ایام محرم کار بود و رونق بعد از انقلاب را نداشت، در بقیه اوقات سال، پدر قفل سازی می کرد و من و دیگر بچه ها کارهای خودمان را داشتیم؛ با مادر می رفتم بیرون و من روزنامه می فروختم، سال 1355 تنها دو روزنامه کیهان و اطلاعات در کشور منتشر می‌شد و به دلیل شمارگان محدود، خیلی زود تمام می‌شد. هر روز صبح مادرم در صف کیوسک روزنامه فروشی می‌ایستاد و 10 عدد روزنامه را به مبلغ 100 ریال می‌خرید. صبر می‌کرد از مدرسه برگردم تا ساندویچ تخم مرغ و سیب زمینی را که با دستان نازنین‌اش درست کرده بود، به من بدهد. بعد همراه من تا چهار راه اصلی شهر می‌آمد، روزنامه‌ها را به دستان کوچک من می‌داد و در کنار دیواری می‌ایستاد و چشم از پسر 10 ساله‌اش بر نمی‌داشت. لا به لای ماشین‌ها فریاد می‌زدم: «روزنامه!‌ روزنامه!» ‌گاهی هم یک تیتر جنجالی را تکرار می‌کردم. خیلی‌ها به روزنامه احتیاج نداشتند، اما به رسم لطف از من می‌خریدند. سرد بود و خسته می‌شدم اما هر بار که به نگاه گرم مادرم در آن طرف خیابان خیره می‌شدم انرژی می‌گرفتم. از فروش روزنامه‌ها 15 تومان کاسب می‌شدم، به سمت مادرم می‌دویدم، خود را در آغوش او رها می‌کردم و همه ناملایمات را از یاد می‌بردم، با شادمانی می‌گفتم امشب شام داریم و هر 5 نفرمان خوشحال می‌شویم.
کمی که بزرگ‌تر شدم، به دو طرف یک جعبه میوه که در آن فرچه و واکس بود نخ می‌بست و به گردنم می‌انداخت و می‌گفت: برو کفش زائران ضامن آهو را واکس بزن. به او می‌گفتم اگر به قسمت‌های بالای شهر بروم پول بیشتری گیرم می‌آید، اما پاسخی که می‌شنیدم این بود «نه برو اطراف حرم تا گرد و خاک متبرک کفش زائران امام رضا(ع) بر لباست بنشیند.»
نقاشی ساختمان، بلیط فروشی سینما و بنایی نیز از دیگر کارهایی است که انجام داده ام و همه اینها با تشویق پدرم بود. حتی روزهای تعطیل هم پدرم به من پول رنگ را می داد و می گفت برو درب خانه همسایه ها را با اجازه آنها رنگ کن، وقتی می گفتم: اگر مزد مرا ندادند چی؟ ایشان می گفتند: تو زودتر اوستا می شوی!
در 17 سالگی بود کار رسمی خودم را آغاز کردم: در آن زمان، پارچه های زائد را در ساخت کتیبه ها و پارچه های مذهبی استفاده می کردند، پدرم می گفت: ما خوب است که با پارچه و طرح ها و خط بهتری این کار را انجام دهیم که ثواب هم دارد.
من هم اینکار را شروع کردم. کار با عشقی بود و خروجی کار بسیار خوب بود، کارگاه داشتم و بعد کارگاه بزرگ شد و کارگر گرفتم، برای شهرهای مختلف و برخی کشور های جنوب ایران نیز کار می فرستادیم.
در دهه 60 پدرم صاحب مغازه شده بود و خدا به باورهاش برکت داده بود و کارگر داشت و طبل و سنج هم به کالاهای تولیدی اش اضافه شده بود!
من کار چاپ را تا حدود سال 68 انجام دادم.

 از ازدواج خود بفرمایید، در چند سالگی ازدواج کردید؟ روند شغلی آینده چگونه بود؟

– در 19 سالگی پدرم گفت: الان وقت ازدواج است، الان شغل داری، و کارگر داری.
پدرم همه ما را زود داماد کردند.
ایشان به من گفتند که تو بچه امروزی هستی و من تو را قبول دارم خودت همسر خود را انتخاب کن. ایشان همیشه به من باور القاء می کرد به وسیله جملاتی نظیره: «تو می توانی» «من قبولت دارم» «تو بچه زرنگی هستی» اگرمن خیلی باهوش و زیرک نبودم اما این گفتار ایشان باعث رشد من می شد! در حالی که امروزه والدین مدام تو سر فرزندان خودشون می زنند که «تو هیچی نمی شی»، «این بچه ما خنگ است»، «از تو آبی گرم نمی شود» و … .
بله من ازدواج کردم با خانمی به اسم «فروزان وکیلی مقدم» که اصالتاً از قصر شیرین بودند و به جهت اوضاع جنگ، مهاجرت کرده بودند. البته گذر کوتاهی می زنم به اینکه به جنگ هم رفته بودم و من در این بستر ساخته شدم.
خانواده همسرم اصالت و شرافت خانوادگی زیادی داشتند. پدر خانمم در مورد مهریه و … حرفی نداشت، ولی با من نشست و گفتند: تو می توانی دختر من را خوشبخت کنی؟ گفتم: بله. گفتند: ما کرد ها وقتی قول می دهیم رگ گردنمون را ضمانت می گذاریم.
من هم گفتم: من نیز رگ گردنم را ضمانت می گذارم!
و همیشه سعی کردم این عهد را نگه دارم. ما هر جمعه به دیدار ایشان می رویم و من سعی می کنم در آن روز پسر خوبی باشم بر خلاف روزها ی دیگر! تا این پیر مرد احساس خوبی داشته باشد!
پدر خانم من، پلیسی مردم دوست و شریف بودند، ایشان اهل سرودن شعر هم هستند.
مادر خانم هم که به عنوان مادر دوم من بودند، تحصیلات بالایی داشتند، از سر کار که به خانه شان می‌رفتم یک کتاب به دستم می‌داد تا بخوانم. من هم که سراپا خستگی بودم بهانه می‌آوردم تا کتاب نخوانم اما او قانع نمی‌شد، عینکش را به چشم می‌زد و می‌گفت «پس من برایت کتاب می‌خوانم و تو گوش بده».
برای اینکه بتوانم تجربیات خوبی در زمینه کاری خودم بدست بیاورم، چند سفر خارجی رفتم و از نمایشگاه ها دیدن کردم. البته به جهت اینکه در سال 1372 اولین کارخانه من، نیمه ساخته با شکست مواجه شد، برای همین این سفرها پیش آمد تا تجربیات خوبی بدست بیارم. مهاجرتی بجا اما سخت ولی در زمینه کاری من تاثیر داشت.
این مهاجرت من، تنها بود و بدون خانواده، به جهت اینکه خانم من می گفتند که کشور خارجی جای تربیت بچه نیست. ایشان به شدت اخلاق گرا هستند، من 27 سال است که دارم با ایشان زندگی می کنم، یک بار نشده که غیبت کسی را انجام بدهد و یا در مجلس غیب بماند؛ ما بارها مجالسی را ترک کرده ایم چون ایشان نمی خواسته در مجالس غیبت حضور داشته باشد!
من به ایشان می گویم «مامان»! چون ایشان جای خالی دو مادر مرا پر کردند و یک زندگی عاشقانه را برای من فراهم کردند.
ما صاحب 2 پسر شدیم. پسر دوم بعد از 2 سال بود.

 چرا فاصله سنی کم؟

– این تفکر خانم من بود که می گفتند که دوست دارم در آینده اینها هم بازی و رفیق هم باشند. البته باید گفت که من زیاد نقشی در تربیت فرزندان نداشتم، چون کمتر در خانه بودم، بحث سفر و شغل و…، زحمات بر دوش ایشان بود و تاثیرات زیادی در تربیت فرزندان داشتند. وقتی می بینم که پسر 22 ساله من موقع خواب، پای مادر خود را می بوسد، توی این روزگار خاص، خیلی خوشحال می شوم و می بینم که ایشان توانسته در تربیت فرزندان موفق باشد و خودش را به عنوان «مادر» و آن جایگاه آسمانی خود را داشته باشد.
سفر خارج، دانش به من آموخت، دوستان خوبی بدست آوردم. وقتی برگشتم شروع کردم به کار و دانشم را بکار گرفتم و همچنین ادامه تحصیل را شروع کردم، در ضمن باید بگویم که مهریه همسرم، وفای به یک قول از جانب من بود، او به من گفت: «حقم را به یک قول می‌بخشم، اینکه مدرک دکترا بگیری»! و من موفق شدم در سال 2005 از مقطع دکترا در دانشگاه مالزی فارغ التحصیل بشوم.

 در چه رشته ای؟
– اقتصاد، گرایش منابع انسانی. و شروع کردم به تدریس
سال 83 اولین واحد صنعتی را تاسیس کردم و هم اینک شرکت هولدینگ داریم که دارای 4 مجموعه اقتصادی است و حدود 4000 پرسنل داریم که الحمد الله بسیار موفق به پیش می رویم. در کنار این، فعالیت فرهنگی دارم، سی دی ها و کتاب های خودم، سخنرانی ها و…، باور کنید که من خیلی خیلی کم از درس هایی که در دانشگاه خوانده ام را درس می دهم، من بیشتر آموزه های پدر را درس می دهم، اقتصاد اسلامی را ایشان به بهترین شکل رعایت می کرد، غیر ممکن بود که درب مغازه را باز کند و توکلش به خدا نباشد و غیر ممکن بود که در طول روز در حین کار ذکر بر لب نداشته باشد، دقت در روزی حلال داشت.

 اقتصاد برکت محور!
– بله! درسته . بسیار قشنگ گفتید. اگر امروز دارم چیزی را به عنوان اقتصاد در خانواده درس می دهم، خیلی خیلی کم از متون دانشگاهی است، بلکه همانطور که گفتم از آموزه های پدر استفاده می کنم و اگر به دل مردم می نشیند، به جهت این است که این سخنان از جنس آداب نیاکان آنها است و از جنس فرهنگ ملی و مذهبی ماست.

 همانطور که در ابتدا گفتیم، سال 93 توسط رهبر معظم انقلاب به نام «اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهادی» نام گذاری شده بود و نشان از این داشت که یکی از دغدغه های مهم کشور عزیزمان دو مقوله ی اقتصاد و فرهنگ است و البته نام گذاری این سال از سوی ایشان به این معنا نیست که سال 93 باید به این دو مقوله پرداخت و در سال های آینده خیر! بلکه بنا به فرمایشات ایشان و بزرگانی که تبیین کننده سخنان رهبری هستند، نامگذاری یک سال، اعلام دغدغه ای است برای اینکه از آن زمان به بعد مردم و مسئولین به فکر ایجاد تغییرات در رفتار ها باشند و به سوی آن آرمان پیش بروند. ما در پیشینه ی تاریخ خود داریم که علی بن ابی طالب(ع) هم با دست خود بیل می زدند و باغ ها را آباد می کردند و در عین حال پدر فرهنگی و دینی جامعه اسلامی هم بودند و یا رسول اکرم(ص) که فعالیت اقتصادی می کردند و ماحصل و سود را در راه گسترش اسلام صرف می کردند. شما هم به عنوان فعال در دو زمینه فرهنگی و اقتصادی، سعی داشتید همین رویه را پی بگیرید. اما عده ای با این مسئله مخالف هستند و اقتصاد و فرهنگ را از هم جدا می دانند. توضیحی بفرمایید.

– این صحبت آخر، بسیار خوب است. یک فرد اقتصادی یک فرد فرهنگی است. ما به اقتصاد به عنوان یک ارزش نگاه می کنیم، وقتی کسی از چراغ قرمز عبور کند، نمی توان گفت این چراغ قرمز کارآیی خود را از دست داده و یا اگر عده ی زیادی دروغ می گویند، نمی توان گفت که دروغ خوب است یا اینکه دیگر عمل خوب و نیکی وجود ندارد. ما آدم های فرهنگی می بینیم که اقتصادی اند و یا اهل اقتصادی که به شدت فرهنگی است. کارخانه دار هایی داریم که به فکر اوضاع کارگرها و کارمندان خود هستند، خب این آدم یک آدم دیندار است. چرا باید تعاریف را از هم جدا کنیم. به عقیده من یک دیندار و متدین، فردی است که هم فکر می کند چگونه به کشور و دینش خدمت کند، هم حواسش به روزی حلال است و حواسش به رفتار های اجتماعی است و… .
یک روز یک فرد به ظاهر دینداری به من توصیه کرد که: برو تمام کارخانه ها را ببند و بیا پای دروس علما بشین. من هم پاسخ دادم که: من ترجیح می دهم در کارخانه کار کنم و آبادانی برای کشورم به وجود بیارم و به دروس الهی به صورت عملی فکر بکنم، تا اینکه همه ی این 4000 نفر اخراج کنم و شرکت ها را تعطیل کنم، با توجه به این همه موفقیت که کسب کرده ایم؛ ما زیتون ایران را به کشورهای امریکا، قطر، مالزی، کویت و کردستان عراق و… صادر کرده ایم! و تکنولوژی هایی را در همین کشور به وجود آورده ایم؛ مثلا یکی از این موارد، جایگزینی آب دریا با آب شرب به منظور از بین بردن تلخی زیتون در کارخانه «مینودشت» در جهت جبران بحران کم آبی در کشور، که برای نخستین مرتبه در دنیا انجام شده!!
شما می توانید ببینید که گوشی های کارمندان من برای نماز اول وقت کوک است و نمازخانه در زمان نماز پر می شود.
جامعه ما هم اینک نیاز به دیندارانی دارد که خطر کنند و وارد عرصه اقتصاد شوند، هیئت های ما باید جمع شوند و سرمایه های خود را جمع کنند و تعاونی به وجود بیاورند و کاری انجام بدهند، مراسم مذهبی به جای خود، و اشتغالی که به وجود می آورند در جای خود. اینها باید در جهان تاثیرگذار باشند: کارخانه داران قوی، بانکداران قوی، تجار قوی که خدا را ناظر بر اعمالشان می بینند.

 روح دیانت در کالبدشون باشد.

– احسنت. در تک تک سلولشان «خدا» موج بزند. پس، از نگاه من اقتصاد یعنی فرهنگ و فرهنگ یعنی اقتصاد. به عقیده من مرد فرهنگیِ اقتصادی بهتر از کسی است که نه می توان نام اقتصادی یا نام فرهنگی را بر او گذاشت، لازمه ی این مسئله، «خطر» کردن و «حرکت» کردن و «توکل» است. چون خداوند فرموده: إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ یُسْرًا

 می توانیم بگوییم که اقتصاد بدون فرهنگ فاسد است و فرهنگ بدون اقتصاد بی فایده؟
– بله. این مغز صحبت های من است! می خواهم بگویم: از چه نگرانید، من کسی هستم که با دست خالی وارد عرصه اقتصادی شدم و چهار شرکت بدست آوردم. کسی نمی تواند به من بگوید: صدات از جای گرم در می آید. کسی نمی تواند به من بگوید ارثی به تو رسیده. ارثی که به من رسیده طبل و سنج پدرم بود.
معرفتی بزرگ که به ارث بردید.
بله. باوری که در وجود من ریشه کرد. پدرم به من می گفت: پسرم تو حرکت کن، خدا ضمانت کرده.
می گفتم از کجا؟ می گفت: مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ. جواب مرا با آیه قرآن می داد، من قفل می کردم و حرفی نداشتم.
می گفت: پسرم، نگران نباش إنَّ اللّهَ یَرْزُقُ مَن یَشَاء بِغَیْرِ حِسَابٍ. خودش قول داده که به ما روزی می دهد.
می گفتم : چه کنم که خدا به من روزی بده؟ میگفت: إِنَّ الَّذِینَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا … دستت را بذار تو دست خدا و استقامت کن.

 خیلی تشکر می کنم از شما بابت وقتی که گذاشتید، به شخصه از صحبت های شیرین شما استفاده کردم و امیدوارم خواننده های محترم ماهنامه خانواده خوشبخت نیز استفاده ببرند. ان شاء الله این مصاحبه را فتح بابی می دانیم برای استفاده از دانش و تجربیات شما در قالب مطالبی که ان شاء الله در شماره های بعدی چاپ خواهیم کرد.

– خواهش می کنم . خداحافظ شما.

درباره نویسنده

در مورد این مطلب نظر دهید